راز هستی در شعر خیام
اسرار أزل را نه تو دانی و نه من وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت وگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من[1]
پاسخ های خیّام به پرسش های خود نیز از عمق اندیشه و شناخت وی از باورهای رایج جامعه و زمانۀ او حکایت می کند . طنز خیّام روراست تر از حافظ است و رندی اش کمتر از او . نقد خیّام از باورهای دینی رایج و نشان دادن تناقض های آشکار این باورها با تجربۀ انسانی و خرد و دانش ما چنان است که هر خوانندۀ شعر او – خواه از عوام باشد یا از خواص – را به اندیشیدن وامی دارد و اورا به تأمّل فرامی خواند تا اندکی از شتابی که در زندگی روزمره گرفتارش کرده است رهایی یابد شاید بفهمد که این همه شتاب ، بی معنا و بی هدف است .
خیّام آمدن ما را به این جهان ، ناگزیر و از روی اضطرار می داند ؛ أمّا رفتن از این جهان را به اکراه می داند و چنین می گوید که اگر در آن اختیاری داشت ، هرگز به این جهان نمی آمد حال که آمده نمی رفت :
آورد به اضطرارم اوّل به وجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود[2]
گر آمدنم به من بُدی نامَدَمی ور نیز شدن به من بُدی کی شدمی ؟
به زان نَبُدی که اندرین دِیر خراب نه آمدمی ، نه شُدَمی ، نه بُدَمی [3]
چرا چنین اکراهی داریم ؟ به نظر خیّام ، چون هم بعضی دلبستگی ها در اینجا داریم و هم از آنچه در انتظارمان است بی خبریم :
از درس علوم جمله بگریزی به وندر سر زلف دلبر آویزی به
زان پیش که روزگار خوت ریزد تو خون قنینه در قدح ریزی به[4]
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مُل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است[5]
به گفته های دیگران هم دربارۀ جهان پس از مرگ باور ندارد ؛ چرا که کسی از رفتگان بازنگشته است تا به ما خبر درستی بدهد :
تا چند زنم به روی دریاها خشت بیزار شدم ز بت پرستان و کنِنِشت
خیّام ، که گفت دوزخی خواهد بود ؟ که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ؟[6]
از جملۀ رفتگان این راه دراز بازآمده ای کو که به ما گوید راز ؟
هان ! بر سر این دوراهه از روی نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز[7]
این ناآگاهی ، همگانی است :
از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود[8]
او نتیجه و حاصل این زندگانی را جز حیرت نمی داند :
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ وز تار وجود ما پودی کو؟
در چنبر چرخ ، جان چندین پاکان می سوزد و خاک می شود ، دودی کو؟[9]
آورد به اضطرارم اوّل به وجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود[10]
حتّی کسانی هم که به فضل و دانش آراسته اند از پاسخ به این پرسش درمانده اند و آنچه گفته اند نیز از حیرت و نادانی ما نمی کاهد :
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع أصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند به روز گفتند فسانه ای و در خواب شدند[11]
پرسش جانکاهی که چون خاری در جان و روان او می خلد ، پرسش از چرایی نیستی پس از هستی است . او نمی فهمد که آفریدگار هستی که چنین ترکیب زیبایی آفریده است چرا آن را نابود می کند و اگر از آغاز می خواسته است نابودش کند چرا آن را زیبا آفریده است .
دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد ، شکستن از بهر چه بود ور نیک نیامد این صور ، عیب که راست ؟[12]
خیّام شاعر و فیلسوف ، هیچ باوری به جهان پس از مرگ و بازگشت دوباره به هستی ندارد و این را گویاتر از هرکسی گفته است و از هیچ چیزی نهراسیده است :
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد در پای أجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی کاحوال مسافران دنیا چون شد[13]
بر مفرش خاک خفتگان می بینم در زیر زمین ، نهفتگان می بینم
چندان که به صحرای عدم می نگرم ناآمدگان و رفتگان می بینم[14]
می خور که به زیر گِل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جُفت
زنهار! به کس مگو تو این راز نهفت : هر لاله که پژمرد ، نخواهد بشکفت[15]
دیگر ویژگی های اندیشۀ خیام و نیز زبان و بیان او چنان باشکوه است که دیگران به شایستگی به آن پرداخته اند ؛ ولی باز هم می توان از نگاه زمانۀ خود به آنها بنگریم و باز هم از اندیشه و زبان او بیاموزیم .