آمدن از جزيره
از سفر بازآمده ام. رفته بودم به جزيره کوچکی در جنوب غربی جزیزه انگلستان که جائی آرام است و آخر هفته آفتابی کمياب عده زيادی توريست به آنجا کشانده بود. اين سفر را به هدف استراحتی که مدتهاست پزشکان توصيه میکنند و نصيب نمی شود آتی خانم ترتيب داده بود . 
او در نقش خانم براون و من هم آقای براون همان طور که در سال های دبيرستان در کتاب دايرکت متد می خوانديم صبح شنبه رفتیم به آیل آو وايت [جزيره انسان مثلا]. از لندن مانند توريست های واقعی با اتوبوسی به پورتموث رفتيم و از آنجا با کشتی به جزيره و در آنجا با قارقارکی به اسم قطار به بخش کهنه جزيره و هتلی که در آن جا ذخيره کرده بود آتی. جيمز صاحب هتل مانند همه بازنشسته های انگلیسی که همراه همسر خود به هتلداری و ميهان پذيری رو می کنند خوش رو بود. وقت رزرو جا در پاسخ سئوال آتی که به اصرار من پرسيد دسترس به اينترنت در اتاق ها هست گفته بود مگر نمی خواهيد استراحت کنيد ديگر اينترنت به چه کارتان می ايد. آتی هم از خدا خواسته سخن وی را پی گرفت و سفر شد از کامپيوتر و انتترنت آزاد.
پيش از اين در همه سی و هشت سالی که به انگلستان رفت و آمد دارم هرگز به اين جزيره نرفته بودم گرچه درباره اش خوانده بودم و میدانستم. نبردن کامپيوتر به قصد دور ماندن عمدی از اخبار ابتدا آسان می نمود اما ساعتی نگذشته واقعيت دردناکی آشکار شد. من دانستم که ديگر روی کاغذ نمی توانم نوشت و پنج سال مدام تايپ کردن ،عادت ديرينه به نوشتن با قلم را از سرم انداخته است. ای عجب، پس کلاس خوش نويسی و آن عادت های غريب به نوشتن روی کاغذ کاهی با خودنویس، آن هم فقط خودنویس پارکر شصت چه شد. چطور کلمه ها از نوک مداد به نوک انگشتان دست منتقل شد. باری فکر اين جا را نکرده بودم. بايد اين تجربه را برايتان باز کنم.
کنار بندر پورتموث کشتی دريا سالار نلسون با شاخ های طلائی اش ايستاده بود. گفتم کاش اجازه بازديد به عموم بدهند. که میدادند ولی روزش نبود. اين کشتی و درياسالار نلسون برای انگلیسی ها کم از رابين هوود و جنگل سن جان نیستند، شايد هم مهم تر چون واقعی هستند. بچه های انگلیسی از زمانی که زبان باز می کنند شرح زندگی و جنگ های نلسون را میخوانند تا روزی که از دبستان برای گردش علمی به لندن برده می شوند که مجسمه او را نگاه کنند که وسط ميدان بزرگ شهر روی ستون بلندی ايستاده است. بزرگ تر که شدند بچه ها به بندر پورتموث می برند تا آن کشتی را که شعرها درباره اش حفظ کرده اند از نزديک ببنينند. و از موزه درياداری سلطنتی هم بازديد کنند که در آنجا ديگر همه چيز درباره اين درياسالار است. افتخار بزر گ نظامی انگلیسی ها. همان که با دوازده کشتی، اگر درست به یادم مانده باشد، محاصره ناوگان دريائی ناپلئون [ فرانسه و اسپانيا] را شکست و سهل است آنها را شکست داد و در حالی که در اثر انفجار خمپاره ای یک دستش هم فلج شده بود، جنگ تعيين کننده واترلو را در محلی به همين نام در سواحل اسپانيا با پيروزی به پايان رساند و بعد درگذشت. پس همان قدر که فرانسوی ها به ناپلئون بناپارت می بالند اين رقيبان سنتی و تاريخی شان هم به ژنرال نلسون افتخار میکنند. هزاران تابلو از وی کشيده شده و صحنه دراماتيک شده مرگش در طبقه زيرين کشتی . همان طور که از ناپلئون فرانسوی ها هزاران تابلو کشيده اند و مشهورترينش صحنه کنار راين که ايستاده به تماشای سوزاندن پرچم لشکرهايش، در بازگشت تحقير آميز از روسيه. يا نقاشی های عزلت وی در سن هلن که هنوز فرانسوی ها وقتی آن را می بينند آه می کشند و در دل به اين انگلیسی ها لعنت می فرستند. داشتم برای آتی ماجرای تشييع جنازه ژنرال نلسون را می گفتم و اين که در همين سال ها با تجزيه آزمايشگاهی کاغذ ديواری اتاق ناپلئون در محل تبعيدش قطعی شده که انگلیسی ها که او را اسير کرده بودند امپراتور جهانگشا را کشته اند.
روز یکشنبه در ميان صدها توريستی رها شديم که داشتند ضمن استفاده از هوای خوش و سرزمين تمام سبز به دريا و همايشی از قايق های بادبانی نگاه می کردند که جشنواره شان بود.
بعد ها که برگ هائی از دفتر آبی را برای شما نقل کنم خواهيد خنديد که نشسته در بلندای ساحل نيوپورت به چه فکر بودم و در دلم هوای چه بود. باری چند موضوع که می خواستم در آن خلوت درباره شان بنویسم همچنان روی دستم مانده است. اولش درباره به آذين که هفته پيش درگذشت. ديگرش درباره اين ماجرای فوتبال که واقعا دارد در گوشه گوشه دنيا تبديل به ماجرائی می شود. اين جا و هر جا که هستی هر چقدر هم که بی خيال ورزش و فوتبال باشی که من نیستم، باز شب و روز بر تو می ریزد و مثلا در انگلستان خبری مهم تر از گزارش ترک انگشتان پای واين رونی گلزن تيم ملی نيست. مت که هر روز کارتون کوچولوئی در صفحه اول ديلی تلگراف دارد که گاه از يک مقاله پرنکته ترست ديروز مرد و زنی را کشیده بود که به جای پرچم انگليس، پرچمی از عکس راديوئی پای رونی زده بودند بالای ماشينشان.
اما اين فقط قصه انگلیس و ايران نيست. دیروز فیلمی می دیدم از برزيل که می توان حدس زد در آن جا چه می گذرد. آرژانتين و از ايتاليا هم که نگو. فرانسه هم جای خود. امسال همه مدعی هستند و سخن از هزاران ميليارد است که به شکل های مختلف جا به جا می شود. تا کسی به امکانات دست و پا شکسته ای که گاه نثار فوتباليست های ما می شود انتقاد نکند فقط بگویم که امروز خبرهای تلويزيون را قطع کردند که بگويند يک جت اختصاصی رونی را برای يک عکسبرداری از آلمان به لندن آورد.
راننده تاکسی در جزيره که در جمع چهل هزار نفر جمعيت ساکن دارد داشت در عين رانندگی به گزارش مسابقه دوستانه تيم ملی فوتبال کشورشان گوش می کرد و. در فاصله هاف تايم از من پرسيد از کجائی . گفتم با تعجبی گفت شما هم که در مسابقات تيم دارید. من هم با غروری گفتم خب بله چطور مگه. و همين شد که سرگفتگو باز شد. همان اولش آمدم توضیح بدهم که نه بن لادنی هستیم و نه عراقی. ایران جای ديگرست که ديدم از پهلوی دستش روزنامه های روز را بيرون کشيد و کارتون تايمز لندن را نشانم داد که رهبر و رييس جمهور ايران را کشيده بود در سان نظامی که به جای موشک هائی که معمولا در رژه های نظامی به نمايش گذاشته می شود بشکه های نفت گذاشته اند و می گویند اگر آمريکا دست از پا خطا کند اين بمب ها[ یعنی بشکه های نفت] را به سوی چين می فرستيم.
ديدم راننده اهل بخيه است و حالاست که با من درباره احمدی نژاد و هولوکاست وارد گفتگو شود، اما آتی نهيبش زد که سياست نه، اما اگر می خواهی درباره ادبيات و فرهنگ و جغرافيا و تاريخ ايران بدانی فردا بيا چای بخوريم.
شرح بيش تر بماند برای بعد. فعلا باز آمده ایم و خبری هم نیست تا من هم مانند شاعر بگویم چون باز آمدم کشور آسوده ديدم پلنگان رها کرده خوی پلنگی.
يك مصاحبه خواندني – اگر نگوييم خوب- مصاحبه اي است كه داراي قلاب باشد. قلابي كه خواننده را اسير كند و او را تا پايان نگه دارد. گاهي اين قلاب از فرايند ديالوگي حاصل مي شود كه طرف مصاحبه شونده اش خوب حرف مي زند. حرف اش اطلاع رسان است، گرم و صميمي است، چالش برانگيز است، بازتاب بيروني حرف هايش قلقلك ايجاد مي كند و... و... و. اما بعضي وقت ها اين خواندني شدن حاصل يك خوشفكري و نگاه حرفه اي از سوي مصاحبه كننده يعني خبرنگار است. از يك آدم بي حال يعني مصاحبه شونده بي رمق يك موجود زنده مي سازد. مدام در ذهنش هنگام مصاحبه به فكر مخاطب است كه نكند در توجه نهايي از دستش بگريزد. لذا تا مي تواند با لطايفالحيل سعي مي كند بر كالبد مصاحبه اي كه سعي در انجام درست اش دارد، روح مسيحايي بدمد. هي سوال هايش را ورز مي دهد،؛هنگام تنظيم مدام موهاي سرش را مي كند كه چگونه با يك تنظيم اصولي از اين مصاحبه يك توليد هنري داشته باشد. اگر از اين كار موفق بيرون آمد ما اسم اش را مي گذاريم خبرنگار مولف، كسي كه مكتوب مرده را زنده مي كند. اين خبرنگار، نمي شود كه با تكنيك هاي نويسندگي آشنا نباشد و خبرنگار مولف بشود، پس بايد فراوان داستان خوانده باشد و به تكنيك هاي داستان نويسي آشنا باشد. مثلا در مصاحبه كردن تفاوت مصاحبه و گفت و گو و تفاوت گفت و گو و مكالمه را بداند. اين مقدمه را گفتم كه اين چند جمله را به نقل از آقاي ويليام نوبل براي شما نقل كنم :















