رشته حقوق

در واقع کاربرد حقوق در اجتماع بسیار گسترده است و در همه شئون زندگی تاثیر  می گذارد. در ذیل مواردی را یادآور می شویم :

اولین کاربرد علم حقوق ، مثل هر علم دیگری در تحقیق و آموزش است. تحقیق در مورد تجزیه و تحلیل مواد قانونی و نظریه های مکاتب مختلف ازفواید علم حقوق است. در این راستا منابع حقوق از   قانون و عرف و رویه قضائی شناسایی می شود و مختصات هر کدام بیان می گردد و آنچه از مذهب و اخلاق به صورت حقوق درآمده مشخص می گردد.

کاربرد دیگر علم حقوق در قانونگذاری است. در دنیای امروز ، در اغلب کشورها یک یا دو مجلس قانونگذاری وجود دارد. این مجالس از نمایندگان مردم آن کشورها تشکیل  شده اند و وظیفه آنها وضع قانون می باشد. قانونگذاران باید ؛ از علم حقوق بهره جسته ، نیازهای جامعه را در نظر داشته باشند ، قوانین سایر کشورها را مطالعه ، و برای به کارگیری قانون صحیح و مناسب با وضع کشور اقدام نمایند. با توجه به اینکه حقوق در بین ملتها شکل می گیرد و روابط اجتماعی افراد  با مقتضیات زمان و وضع محیط و نیازهای اقتصادی و فرهنگی در حال تغییر است ، بنابراین حقوق هم با توجه به وضع متفاوت ملتها فرق می کند. به عبارتی قانونگذار ؛ اخلاق ، مذهب ، وضع اقتصادی ، موقعیت جغرافیایی ، سوابق تاریخی ، درجه پیشرفت علمی ، روابط کارگری ، درصد باسوادان و همه عوامل موثر اجتماعی را با تجزیه و تحلیل دقیق ، مبنای کار خود قرار می دهد. به بیان دیگر نباید تحت تاثیر جو سازیهای لحظه ای قرار گیرد.    

نمره تکلیف :

تاریخ تحویل دانشجو :

تاریخ دریافت علمی :

تاریخ تصحیح استاد :

 کاربرد دیگر علم حقونق در دادرسی است. بسیار از مردم در هر طبقه به اشکال مختلف با قوه قضائیه سر و کار دارند و به نوعی ، نظر قضات در احکام و قرارها و روابط افراد تاثیر می گذارد. به عبارتی قضات چه در دادسرا و چه در دادگاه باید از این علم بهره بگیرند. وکلای دادگستری نیز باید کاملاً به علم حقوق مسلط باشند و بتوانند آن را تفسیر کنند و در جهت نفع عموم به کار اندازند و راه حل قانونی را در هر پرونده به کار گیرند. (برگرفته از مبنای و کلیات علم حقوق )                           پس   به طور کلی نمی توان کاربرد و فواید علم حقوق را در زندگی بشر نادیده گرفت و آن را بی اهمیت انگاشت. زیرا حقوق برای ایجاد و تحقق عدالت ، نظم ، صلح و مهر و دوستی در جامعه بشری لازم و ضروری است و حقوق به عنوان شالوده قانون اساسی در جهان هستی می باشد. (برگرفته از کتاب نگرشی تاریخی به فلسفه حقوق) حال با توجه به مطالب فوق آیا نقش حقوق تنها نگاهداری اجتماع و تضمین بقای حکومت است یا باید بر پایه عدالت و انصاف باشد ، و برای هر کس حق و تکلیفی را بشناسد که شایسته و سزاوار اوست ؟ (برگرفته از کتاب مقدمه علم حقوق)

                                              

 

نمره تکلیف :

تاریخ تحویل دانشجو :

تاریخ دریافت علمی :

تاریخ تصحیح استاد :

منابع:

بر اساس شنیده ها و مطالعات قبلی که منابع آن در خاطرم نیست و برداشت کلی از کتابهای :

1- مقدمه علم حقوق و مطالعه در نظام حقوقی ایران تالیف دکتر ناصر کاتوزیان ناشر : شرکت سهامی انتشارچاپ چهل و سوم 1384

2- مبانی و کلیات علم حقوق تالیف دکتر سید جلال الدین مدنی چاپ دوم : بهار 1372

نقد مقالة زبان رايج در كتاب هاي درسي علوم

 

نویسنده در اولین خط از پارگراف اول ، با صراحت بیان نموده که هیچ کس تا کنون درباره نوع نوشته های رایج در کتابهای علمی کودکان و نوجوانان ، سخنی به میان نیاورده و این از روی دلیل و شاهدی بیان نشده است. در دو خط پایانی این پارگراف ، برای اینکه بتواند گفته های خود را منطقی و با شاهد بیان کند ، به کتابهای قدیمی مراجعه کرده و سیر تحول آنها را مورد بررسی قرار داده است.

در قسمت بعدی ، نویسنده با طبقه بندی کتب درسی بر اساس سالهای نشر آنها ، سعی در نظم بخشی به مطالب خود دارد و می کوشد تا کتابهای این دوران را با هم مقایسه کند.

نویسنده در این طبقه بندی در دوره اول با استدلال به این مطلب که به علت کمبود مدارس رسمی و قانون مدون ، مترجمان کتابها را از متن فرانسه به فارسی ترجمه کرده اند بهره جسته ، و برای اثبات این مدعا شاهدی از کتابهای آن زمان آورده است.

در عین حال نویسنده بیان کرد که :" نحوه نگارش کتابها در این محدوده زمانی  (دوره دوم) بسیار مطلوب است و در نگارش انها کمال دقت به کار رفته." و علت این اتفاق را همکاری دانشگاهیان و  دبیران اظهار می دارد ولی شاهدی از آن ارائه     نمی دهد. در همین قسمت اشاره می شود که :

این همکاری ادامه نیافت و علت آن را عدم تمایل دانشگاهیان به همکاری نزدیک  با افرادی که از لحاظ علمی از آنان پائینترند ، بیان نموده است. این ادعا نیز به تجربه ثابت شده و دلیل مدرک دیگری نیست.

نمره تکلیف :

در ادامه می گوید :

« کتابهای مذکور برای سال آخر دبیرستان تالیف نشده است .» و علت آنرا آغاز جمگ جهانی دوم ، و تاثیر آن بر ایران ، و ایجاد هرج و مرج در امور کشور می داند.

در نهایت چنین می نویسد که : « ظاهراً نیاز دانش آموزان به کتاب و مطلب از طریق جزوه گویی تامین شد. » و با به کار بردن کلمه ظاهراً نشان می دهد که برای گفته خود دلیل و شاهدی مطمئنی ندارد.

در چند پارگراف بعدی نویسنده می کوشد مسائلی که در نوشتن و ارائه کتابهای قبل از دانشگاه پدید می آید را طبقه بندی کند.

در قسمت اول از قانون اساسی کمک گرفته و ادعای خود را با بیان این مطلب که ،  « زبان رسمی ما فارسی است. » اثبات می کند و در قسمتی علت انتخاب مولف کتاب از تهران را نظام آموزش و پرورش مرکزی می داند و توجه مولف تهرانی به مثالهای اطراف خود و عدم ارائه مثالهای محلی را سبب ضعف کتابها بیان می کند.

در مبحث نوع نثر ، نویسنده علت بکارگیری واژه های ناآشنا را تحصیل اساتید در خارج از کشور ، و به زبان غیر فارسی مطرح نموده و عنوان می کند که این افراد با واژگان فارسی آشنایی کافی ندارند و برای این گفته خود مثالهایی می آورد و به آنها استشهاد می کند.

در مبحث واژهای لاتین و معادل یابی ، علت عقب بودن کتابهای درسی از خود علم را مدت زمانی که طول می کشد تا برنامه ریزان درسی قانع شوند تا فلان موضوع را در کتاب درسی بگنجانند و غیره می داند.

نمره تکلیف :

و در پارگراف دیگر برای اینکه نشان دهد مولفان دانشگاهی زحمت ترجمه غالب واژه ها را به خود نمی دهند ، از یک مثال به عنوان شاهد گفته خود استفاده می کند و اینگونه بیان می کند که دانشگاهایان با این تفکر که تعصب را باید کنار گذاشت کار خود را توجیه می کنند و در پایان برای علت تغییر بعضی واژه ها و کلمات در کتب درسی مثالی را به عنوان شاهد گفتار خود ذکر می کند.

نویسنده : خانم آتوسا تودیعی

رشته ی مهندسی عمران   

     

 رشته ی عمران رشته ای است که به آبادانی و توسعه میپردازد. صحبت کردن در مورد رشته ی عمران، کار آسانی نیست. رشته ی عمران در واقع اقیانوسی به عمق 10سانتیمتر است، که با بسیاری از مشاغل دیگر در ارتباط است، اما از هر کدام به مقدار کمی آگاهی دارد.

     

       "سر پناه از نیاز های اساسی و اولیه ی نوع بشر است که در دوره های مختلف زندگی او به صورتهای مختلفی به این نیاز پاسخ داده شده است. انسانهای اولیه از غار ها که به صورت طبیعی ساخته پدیده های زمین شنا سی بودند استفاده می کردند. ولی آیا انسان بلند پرواز که همواره سعی در به دست آوردن و رام کردن طبیعت دارد، می توانست به این مکان های محدود و بی روح بسنده کند؟

     

        انسان ها با به کار گیری ابزار های دست ساز خود و استفاده از منابعی که طبیعت در اختیار آنها قرار می داد، اقدام به ساخت محلی برای زندگی خود کردند. با پیدایش اولین سر پناه دست ساز بشر پایه و اساس مهندسی عمران به وجود آمد. با بزرگتر شدن جوامع و نیاز آنها به سر پناه های بزرگتر، و تلاش بشر در جهت مهار و رام کردن طبیعت در جهت رفع نیاز های خود همانند ساختن سد ها و پل ها و ... رفته رفته نقش مهندسی عمران در زندگی بشر پر رنگ و پر رنگتر شد.

     

        پیشرفت های بزرگی که امروزه شاهد آن هستیم در سایه ی آرامش و ایمنی ایجاد شده توسط مهندسی عمران حاصل گردیده است. مهار قهر طبیعت همانند سیل و زلزله و طوفان های وحشتناک، هدیه هایی هستند که مهندسی عمران به جامعه امروزی عطا کرده است. از طرف دیگر راههای ارتباطی که همچون شریان های حیاتی جامعه هستند، سدهای عظیمی که برق را به ارمغان می آورند، تونل هایی که دل کوه ها را می شکافند و... همگی شواهدی بر اهمیت این رشته ی مهندسی دارند.

        در زبان انگلیسی به مهندسی عمران Civil Engineering اطلاق می‌شود که Civil به معنی تمدن و از همان ریشه کلمه Civilization است. پس می‌توان نتیجه گرفت همانطور که از اسم این رشته پیداست، مهندسی عمران یعنی مهندسی تمدن! و تقریبا بیش از سایر رشته­های مهندسی به جامعه نزدیکتر است."(1)

       فردی که در رشته ی عمران تحصیل می کند میتواند در مقاطع کاردانی ، کارشناسی ،کارشناسی ارشد و دکترا به تحصیل بپردازد. در کارشناسی عمران ، بسیاری از دروس مطالعه می شوند اما در مقاطع بالا تر ، زمینه ی مورد تحصیل دقیقتر و تخصصی تر می شود.

      

(1)جستجو شده در سایت گوگل(کاربرد عمران) مهندسی عمران - ویکی پدیا 

گرایش عمران-ساختمانهای آبی  "

     

        رشته عمران-ساختمانهای آبی رشته تخصصی سد سازی است که خود رشته مجزایی است و بیشتر به عمران-عمران شبیه است نه عمران-آب.

 

گرایش عمران –عمران

 

       به محاسبه و طراحی سازه‌های متفاوت تحت نیروهای مختلف مانند باد ،زلزله، سیل،آتش و وزن خود ساختمان یا سازه می‌‌پردازد.این رشته علاوه بر این کارها در زمینه‌های دیگری مانند راهسازی , پل سازی ,سد سازی و کارهای دیگر نیز می‌‌پردازد. این گرایش را می‌توان به دو بخش تئوری و اجرایی تقسیم نمود. در بخش تئوری همانگونه که ذکر شد طراحی انواع سازه‌ها با توجه به انواع بارها ونیروهای وارده بر آنها مد نظر است و در بخش اجرا نحوه ی  اجرا و ساخت آن سازه‌ها و یا مرمت سازه‌های آسیب دیده مورد توجه قرار میگیرد.

 

 

گرایش عمران – نقشه برداری

 

     برای انجام یک کار عمرانی که گاه چندین سال طول می‌‌کشد باید نقشه برداری کرد و اطلاعات دقیقی از ابعاد مکان ساخت سازه مورد نظر بدست آورد.

 

 

گرایش عمران –آب (هیدرولیک)

 

       مهندسان عمران آب ،با ساخت سدها ،تصفیه خانه‌ها ،تونل‌های انتقال آب و شبکه‌های توزیع آب در همین راستا گام بر می‌‌دارند .در واقع این گرایش نحوه حفظ آب و استفاده بهینه از آن را آموزش می‌‌دهد. "(2)

 

 


 

 

(2)جستجو شده در سایت گوگل(عمران) مهندسی عمران هنهنن8خعغع(2)(به

 

 

 

منابع و مآخذ:

 

 

 

(1)جستجو شده در سایت گوگل(کاربرد عمران، صفحه ی اول ) مهندسی عمران - ویکی پدیادیگر  راههای

 

 

(2)جستجو شده در سایت گوگل(عمران، صفحه ی اول ) مهندسی عمران

 

تاریخ تدوین:۲۴ / ۲ / ۸۵ نویسنده : خانم مهندس پگاه بهیین آیین

وبلاگ نویسی و نیازهای جامعه امروز

 

سوال: آیا وبلاگ نویسی می تواند جوابگوی نیاز اطلاعاتی یک جامعه -- چه دموکراتیک چه غیردموکراتیک -- باشد؟

دیوید کلاین: این سوال سختی است، سوالی که جواب مناسبی برایش ندارم. اصولا، مایلم اين طور فکر کنم که هر چه بیشتر عقاید مردم ابراز و شنیده شود (در سایه وبلاگ ها)، به همان اندازه هم "بحث ها و گفتگوهای" ملی و بین المللی مردم حاوی اطلاعات درست تر و اساسی تر خواهد بود.

ادامه نوشته

خبرنگاری و وب نويسی به يكديگر می پيوندند

 

هر سو بنگريد به شهروندان خبرنگار بر می خوريد.



كارول واكر(1)
عضو هيات تحريريه فايل واشنگتن

واشنگتن – يكی از طرفداران فعال امور اجتماعی آمريكايی در غرب آفريقا كه مشغول كار بر روی مسايل فن آوری بود خسته از تحقيق خبری به يك گزارشگر شبكه سی ان ان برخورد كه دچار همين حالت شده بود.

حامی فعال با خبرنگار ملاقات می كند يا پيوندی در بهشت رقم زده شده، تحقق می يابد.

اين دو نفر اتان زوكرمن(2)، عضو سابق گيك كرپس(3)، شركت فرستنده متخصصان فن آوری به كشورهای در حال توسعه و ربكا مك كينن(4)، گزارشگر سابق سی ان ان بودند. ربكا با كنار هم قرار دادن سرمايه ها، بزرگ ترين پل بين المللی وب نويسان را در اوايل سال 2005 به نام گلوبال ويسز آنلاين(5) تاسيس كرد.

طبق گفته ديويد كلاين(6) خبرنگار، سی ميليون وب نوشت وجود دارد كه بيشتر توسط "شهروندان خبرنگار" يا همان نويسندگان و فرستندگان همه روزه نوشته شده است.

كلاين در گفتگوی اينترنتی ماه مارس كه وزارت امور خارجه برگزار كننده آن بود گفت: "سياست عمومی، اخبار و اطلاعات، و گفتگوهای ملی و بين المللی ديگر قلمرو انحصاری سردبيران، خبرنگاران، سياست گذاران و سياست مداران حرفه ای به شمار نمی رود." كلاين وب نويس است! وه كه اين جديدترين انقلاب رسانه ای چگونه سياست، تجارت و فرهنگ را متحول می سازد.

به گفته زوركرمن او متوجه شد كه مشغول كاوش عميق و گسترده برای اطلاعاتی است تا در كار بر روی مسايل فن آوری كشورهای در حال توسعه به او كمك نمايند.

وی گفت: "از كاستی های موجود در پوشش رسانات آفريقا شگفت زده شده بودم. و تنها آفريقا اين چنين نبود."

زوكرمن دريافت كه روند كلی پوشش رسانات آفريقا و حتی آسيا بيشتر بر دولت و سياست های خارجی متمركز است و كمتر به مردم می پردازد. او برای كسب اخبار و اطلاعات به وب نوشت ها – مجلات اينترنتی كه شهروندان خبرنگار به انتشار داستان و برقراری روابط متقابل می پردازند - روی آورد.

گلوبال ويسز آنلاين

گلوبال ويسز آنلاين هم اكنون از برنامه های مركز اينترنت و جامعه بركمن(7) مدرسه حقوق هاروارد در ماساچوست است و از بنياد مك آرتور(8)، سازمان غير دولتی هلندی هيوس(9) و رويترز نيز كمك مالی دريافت می كند.

زوكرمن و مك كينون، بنيان گذاران اين طرح زمان زيادی را به يافتن و خواندن وب نوشت ها اختصاص دادند و به اين نتيجه رسيدند كه نياز فراوانی به سرپرستی صدها صفحه و ايجاد مركزی برای جامعه "بريج بلاگرز"(10) كه می خواهند اغلب به طور ناشناس با دنيای بزرگ تر ارتباط برقرار كنند وجود دارد.

گلوبال ويسز يك راهنمای انتخاب گفتگوها، اطلاعات و نظرات است كه توسط افراد به اشكال گوناگونی از جمله وب نوشت، پادكست(11) ]ضبط ديجيتال برنامه های راديويی يا برنامه های مشابه آن[، صفحات شريكی عكس ها و فيلم ها در اين رسانه مشاركتی به وجود می آيد.

به گفته زوكرمن دبيران حقوق بگير محلی كه 20 يا 30 ساعت در هفته برای تضمين پوشش درست جهانی گلوبال ويسز كار می كنند ماهی 800 دلار دريافت می نمايند.

جلسات دبيران هر دو هفته يك بار با استفاده از گفتگوی اينترنتی در 10 ناحيه زمانی صورت می گيرد. اين فن آوری رايانه ای برای بسياری از افراد در نقاط گوناگون اين امكان را فراهم می سازد كه در يك زمان از طريق اينترنت با يك ديگر ارتباط برقرار نمايند. نشست ها حدود سه ساعت به طول می انجامند. زوكرمن گفت: "ايجاد روابط مجازی در سراسر جهان لذت اين رسانه به شمار می رود."

وب نويسی و خبرنگاری

زوكرمن گفت: "هر كسی نمی تواند نوشته بفرستد. همه وب نويسان مايلند توسط ما انتخاب شوند – ما ماهانه نيم ميليون خواننده داريم – بنابراين انتخاب بهترين و معتبرترين فرستاده ها را به دبيرانمان واگذار می نماييم."

دبيران در طول زمان در می يابند كه كدام نويسندگان اغلب ناشناس معتبر هستند. به گفته زوكرمن دبيران آگاه فرستاده ها روش هايی را برای آگاهی از اعتبار داستان ها حتی بدون دانستن نام شهروندان گزارشگر در اختيار دارند.

زوكرمن گفت: "دانستن نام فرستنده در هر صورت كمكی به ما نمی كند. ارسال مطالب با استفاده از پراكسی های ناشناس كننده می تواند برای برخی از نويسندگان ما پراهميت باشد." پراكسی ناشناس كننده يك نرم افزار رايانه ای است كه به افراد امكان می دهد بدون رديابی شدن از اينترنت استفاده كند.

به گفته جان پلفری(12)، رييس مركز بركمن، بسياری از كشورهای سراسر دنيا گفتار آزاد را در اينترنت سانسور می كنند و گلوبال ويسز آنلاين يك محل تبادل معتبر برای نويسندگانی به شمار می رود كه ناشناس بودن را بر می گزينند.

با وجودی كه گلوبال ويسز آنلاين تنها به زبان انگليسی منتشر می شود، روزانه خلاصه هايی توسط مترجمان مناطق گوناگون به چندين زبان تهيه می شود تا انتخاب نوشته های را آسان نمايد. زوكرمن گفت كه اميدوار است گلوبال ويسز آنلاين به زودی نسخه ای را به زبان اسپانيايی نيز منتشر نمايد.

زوكرمن گفت: "ما عادل و معتدل نيستيم. متنوع و شفافيم و اين تفاوت بين خبرنگاری شهروندان و وب نويسی است."

جنبه منفی وب نوشت ها

بسياری از افراد جنبه مثبت قرار دادن همه چيز را بر روی اينترنت می بينند، اما آنا جی اشو(13)، نماينده اهالی كاليفرنيا در كنگره در جلسه نشست بازرگانی ماه مارس در واشنگتن گفت كه در نظر گرفتن چالش های خبرنگاری شهروندان نيز اهميت دارد.

اشو گفت برخی از تاثيرات اينترنت "برای روند سياسی زيان آور است. بسياری از اطلاعات موجود در اينترنت با تحقيقات درست به دست نيامده است يا با معيارهای قديمی خبرنگاری مطابقت ندارد، اما هميشه از اين زاويه مورد توجه قرار نمی گيرد."

اشو گفت كه وب نويسانی با برداشت های سياسی گوناگون به عنوان "بررسی كنندگان واقعيت" برای سازمان های خبری مشغول به كار شده اند و منابع واقعی خبر و اطلاعات به شمار می روند.

به گفته اشو نكات مثبت رشد وب نوشت ها و خبرنگاری شهروندان بيشتر از نكات منفی آن مورد توجه قرار دارد. "ديگر جغرافيا، وضعيت مالی يا ناتوانی برای هيچ فردی در دسترسی به بهترين ادبيات، علم و فلسفه محدوديت ايجاد نمی نمايد." البته اين نكته درباره نظرات شهروندان عادی نيز صدق می كند.

اشو گفت اطمينان دارد كه با پخته شدن جامعه سياسی اينترنتی و آشنايی بيشتر توده با اينترنت به عنوان يك رسانه خبری جايگزين، افراد در سنجش ميزان اعتبار يك منبع اطلاعاتی مشخص خبره تر خواهند شد.




1. Carol Walker
2. Ethan Zuckerman
3. Geekcorps
4. Rebecca MacKinnon
5. Global Voices Online
6. David Kline
7. Berkman Center for Internet and Society
8. MacArthur Foundation
9. Hivos
10. Bridge Bloggers
11. Podcast
12. John Palfrey
13. Anna G. Eshoo

منبع : http://persian.usinfo.state.gov/index/topics/topic_listing_scv/Journalism_Meets_the_Blog_877.html

از چشم افتاده ها


 
190125.jpg
سيدعلى ميرفتاح: اين طور كه پيش مى رود، سرانجام روزى مى رسد كه نه آرمانى در سر مى ماند و نه مهرى- و حتى كينه اى- در سينه و نه عشقى- يا كه نفرتى- در دل. زمان چيز عجيب و غريبى است؛ بر هر جا كه ايستاده اى و به هر چه تكيه كرده اى، زمان پايينت مى آورد و پشتت را خالى مى كند. براى من همين سى ، چهل سال زندگى كافى بوده تا بدانم كه نه تنها هر چه فكر مى كرده ايم، همان نمى شود، بلكه همين داشته هاى اندك ناقابل را نيز از دست مى دهيم. واى بر حضر كه زندانى عمر ابد است.
موجوداتى- و نمى گويم آدم هايى- كه همچنان براى من دوست داشتنى و اسرارآميز و درخور ستايش مانده اند، زياد نيستند. يا بهتر بگويم از آن همه، چيز زيادى نمانده است.
زمان، هر پرده اى كه رو كرد- يا هر پرده اى كه كنار زد- هم مرا از چشم دور و برى هايم انداخت و هم دل مرا نسبت به دوست داشتنى هاى معدود سرد كرد. بچه كه بودم مى خواندم «لوتكا شفتم، لن تدافنتم» و معنى اش را نمى فهمم. اما گذر ايام چنان درس هاى تلخى به من داده است كه با جان خود مى فهمم كه اگر پرده ها كنار برود و صفحات پنهان زندگى آشكار شود ديگر عكس هيچ كس را در ديوار دلت قاب نمى گيرى.
بشر ذاتاً ميل به اسطوره دارد. در بين اشخاص- و حتى اشيا- مى گردد تا معدودى را براى ستودن كشف كند و آنها را تا مقام شامخ اسطوره اى ارتقا دهد. اگر براى مردم قديم اسطوره مثل ريگ بيابان بر پهنه زمين گسترده شده بود، براى مردم روزگار ما پيدا كردن اسطوره يا پيدا كردن جانشينان هر چند ناخلفى براى اساطير كار ساده اى نيست. هماى اسطوره شناس روى سر هر تازه واردى نمى نشيند و بال خود را به مساوات بين آدم هايى كه سرى توى سرها درآورده اند تقسيم نمى كند، اما اين اقبال نصيب هركس كه شد، بايد بداند كه بر مقامى به غايت سست و نااستوار و چند روزه پا نهاده است. روزگار ما وقتى به اساطير «نسل اندرنسل اسطوره» رحم نكرده است، به اساطير ساختگى و موقتى، حتى شبى وفا نخواهد كرد. تختى و شريعتى و بهرنگى را يادتان هست تا چه مقام هايى بالا رفته بوده اند. آنها زندگى و مرگشان، چنان قداستى يافته بود كه چون اسطوره، ورزشكاران و انقلابى ها و كتاب خوان ها را به خود جلب مى كردند. هر كس از مغناطيس آنها مى گريخت از چشم رفقاى خويش مى افتاد... اما زمان نه با كسى عهد بسته است و نه قرار است به كسى وفا كند. كم كم مرگ مشكوك هر سه اين اساطير كه در هاله اى از قتل و شهادت و ايثار تعبير مى شد، به صراحت به خودكشى و سكته قلبى و خفگى در رودخانه تبديل شد و جزئياتى از زندگى آنها برملا شد كه از مقام اسطوره اى پايين شان آورد. كاش مى شد جلوى انتشار جزئيات را گرفت. جزئيات هركس را كه به مقام «كلى» رسيده باشد، پايين مى آورد و تبديلش مى كند به يكى مثل همه. اگر بنا باشد صادق هدايت موقع عكس گرفتن و جلوى دوربين ظاهر شدن، همان ژست هاى آبدوغ خيارى مرا بگيرد، پس چه فرقى با من دارد؟ همان موقع كه كتاب عكس هاى هدايت منتشر شد، آن موجود دست نيافتنى هم تبديل شد به موجودى متظاهر كه مثل ديگران از ژست و پز و عكس لذت مى برد...
عيب اسطوره ها اين است كه اگر اسطوره نباشند، ديگر حتى مردم عادى هم نيستند. به سرعت از چشم همه آنها كه تا ديروز مورد ستايش قرار مى گرفتند، مى افتند و به موجودى تبديل مى شوند كه انگار خيانتى در امانت كرده و يا خود را در هيبت «ديگرى» جازده اند.
اسطوره ها خودشان اسطوره نمى شوند. بهرنگى، روحش هم خبر نداشت كه اگر در هنگام شنا توى رودخانه بميرد، مردم گناه را به گردن ساواك مى اندازند. تختى هم به كسى سفارش نكرده بود كه مرگش را مثل شهادت جلوه بدهند. شريعتى هم از مردم نخواسته بود تا عكسش را قاب بگيرند و زيرش بنويسند معلم شهيد ما، دكتر على شريعتى، الا الا چه همتى... مردم خودشان سر ذوق آمدند و خودشان لباس قداست بر قامت جنازه اينها كشيدند، اما وقتى پرده ها كنار رفت و معلوم شد كه اين لباس چندان هم برازنده قامت آنها نيست، به جاى اينكه از خود عصبانى شوند و خود را سرزنش كنند، اساطير را سرزنش كردند...
آل احمد اما در اين ميان حساب كارش از بقيه جدا است. آل احمد از اينكه اسطوره روشنفكرى اين سرزمين شود، نه تنها بدش نمى آمد كه دم به آتش اسطوره پرورى نيز مى داد. مرگ ساده بهرنگى را آل احمد بود كه به ساواك نسبت داد. چرا كه او نيك مى دانست براى قهرمان سازى چه ادوات و ابزارى نياز است. با اين همه او پيش بينى نمى كرد كه مرگ بهرنگى چرك نويسى باشد براى مرگ خودش. ديگر چه كسى باور مى كرد كه غروب جلال كار ساواك نيست و به دستور شاه او را سكته نداده اند. بيخود نبود كه اخوان سرود: «شك ندارم كه يكى از شهدا بود جلال». حتى واقعه اى مثل انقلاب اسلامى كه معيارهاى جديدى براى اسطوره ماندن با خود داشت و به راحتى مصدق و شريعتى و دانشيان و... را از مقامى كه داشتند پايين آورد به آن احمد خدشه اى وارد نكرد و حتى ارج و منزلتش را نيز بالا برد. حالا آل احمد نه تنها براى روشنفكران بلكه براى انقلابى هاى دست به قلم هم مرشد و مرادى بود كه چه در فرم و چه در محتوا آنها را پيش مى برد. آل احمد تاثير عجيبى روى همه ما گذاشت. نوع پرخاشگرى هاى ما، نوع اظهارنظرهاى  ما، نوع ورود به مسائل ديگران، نيش زدن و اهل فلسفه شدن و... همه را ما از آل احمد ياد گرفتيم.
آل احمد اسطوره ما است و ما در برابر هر چيزى كه بخواهد اين اسطوره را ويران سازد، مقاومت مى كنيم. يعنى چاره اى نداريم جز همين مقاومت. وقتى فرديد صراحتاً آل احمد را به بيسوادى در حوزه فلسفه متهم كرد، خود را به نشنيدن زديم. اظهارنظر سيدجواد طباطبايى را در نقد «غرب زدگى» جدى نگرفتيم و در برابر بعضى اظهارنظرهاى آل احمد خودمان را به كوچه على چپ زديم و سعى كرديم جنبه هاى ديگر را ببينيم. يك كتاب «سنگى بر گورى» كافى بود تا اسطوره بلندمرتبه ما را پايين بياورد، اما آن را به مثابه دغدغه هاى روشنفكرى در حال سلوك توجيه كرديم. سعى كرديم به «از چشم برادر» بى اعتنا باشيم و به اظهارنظرهاى خانم دانشور هم درباره شوهرش با ديده جانبدارانه نگاه كنيم. با اين همه «زمان» اين يك اسطوره را نيز نتوانست ببيند و انتشار كتابى مثل نامه هاى آل احمد و دانشور به همديگر كافى بود تا اين   آخرين اسطوره را نيز از چشم بيندازد.
انتشار نامه هاى خصوصى يك آدم محترم به همسرش چه معنى مى دهد جز اينكه آدم خلوتش را روى دايره بريزد و ديگران را سهيم جزيى ترين مسائل خانوادگى خود كند. خدمتتان عرض كردم كه جزئيات بزرگ ترين آفت مردى است كه به مقام «كلى» رسيده. آن هم جزئياتى از اين قبيل كه تا حد مسائل فيزيولوژى سر و همسر پيش مى رود. آل احمد مدت ها بود كه از مقام اسطوره اى خود افتاده بود، فقط تلنگرى لازم بود تا به خيل عظيم «از چشم افتاده ها» بپيوندد. اين كتاب چيزى بود در حد همين تلنگر.

از کتاب  " نشان پنجم حماقت "

 

1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ) .

2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت ) .

3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .

4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .

5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .

6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .

7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .

8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .

9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .

10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين
) .

11 - بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست ( جان اسپارو ، سنگ نوشته اش بر قبرهمسرش ) .

12 - تعريف من از ازدواج چنين است : قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت
) .

13 - عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد ( سرجان ساکلينگ ) .

14 - اين يک اصل غيرقابل ترديد است : کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند ( رابرت سرتيس ).


15 - هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم ( اسحاق سينگر ) .

16 - انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند ( برنارد شاو ) .

17 - عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است ( برنارد شاو ) .


18 - او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند ، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است ( برنارد شاو ) .


19 - دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي( برنارد شاو ) .


20 - زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم ( ويليام شکسپير ) .


 
21- تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند. (ویلیام شکسپیر)

22- هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم. (ایوان شفر)

23- زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد. (جان سلدن)

24- واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم. (جان سلدن)

25- خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد. (سوفی سگور)

26- برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری. (آلبرت شوایتزر)

27- در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد. (چارلز شولز)

28- فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است. (ژان پل سارتر)

29- آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتایانا)

30- من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه. (فرانسواز ساگان)

31- وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند. (هوارد ساکلر)

32- اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل)

33- احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت. (برتراند راسل)

34- ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)

35- زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد. (برتراند راسل)

36- زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند. (هلنا روبنیشتین)

37- بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است. (رومن رولان)

38- قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود. (هلن رولان)

39- دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند. (هلن رولان)

 

 

 

داستان: قله


نويسنده: آذر . ب

   

با هم كه بوديم، تنها كه مي‌شديم، شروع مي‌كرديم. با هم مي‌رفتيم. با هم مي‌آمديم. اولش آهسته مي‌رفتيم؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌رفت و من مي‌آمدم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. با هم مي‌ايستاديم. با هم راه مي‌افتاديم. سرعتمان را زياد مي‌كرديم، يا آهسته‌تر مي‌رفتيم. با خنده مي‌رفتيم، در سكوت مي‌آمديم. در سكوت مي‌رفتيم، با خنده مي‌آمديم. آنقدر تند مي‌رفتيم كه به نفس‌نفس مي‌افتاديم. آنقدر آهسته مي‌رفتيم، به خودمان كه مي‌آمديم ايستاده‌ بوديم. با هم مي‌ايستاديم. نفس‌هاي بلند مي‌كشيديم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر مي‌شد، راه مي‌افتاديم. او كه مي‌ايستاد، من هم مي‌ايستادم. من كه مي‌ايستادم، او هم از رفتن بازمي‌ايستاد. كمي كه مي‌رفتيم، با هم برمي‌گشتيم تا باز با هم شروع كنيم. من كه خسته مي‌شدم، او بغلم مي‌كرد و ادامه مي‌داد. او كه خسته مي‌شد، جايمان را عوض مي‌كرديم. قله اولش نزديك به نظر مي‌آمد. اما هر چه كه مي‌رفتيم، دور و دورتر مي‌شد. سريع‌تر هم كه مي‌رفتيم، بيشتر دور مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌آمد و من مي‌رفتم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. گاهي فقط من مي‌رفتم. گاهي فقط او مي‌رفت. گاهي من مي‌نشستم و رفتن و آمدن او را مي‌ديدم. گاهي او دراز مي‌كشيد و رفتن و آمدن مرا مي‌ديد. يا نمي‌ديد، چشم را مي‌بست و به رفتن و آمدنم فكر مي‌كرد.
كمي بيشتر كه مي‌رفتيم، مي‌ايستاديم و همه چيز و همه جا را از نظر مي‌گذرانديم. بعد از نو شروع مي‌كرديم و مي‌رفتيم؛ و كمي كه مي‌رفتيم، باز مي‌ايستاديم. هميشه چيزهايي بود براي فكركردن و عقب‌انداختن لحظه‌ي حركت. مي‌خواستيم ديرتر راه بيفتيم، مي‌خواستيم ديرتر برسيم.

برايمان راه هم مهم بود. چشم‌مان به قله بود، اما راه را بيشتر دوست‌ ‌داشتيم. دلمان مي‌خواست برويم، مي‌رفتيم. مي‌خواستيم بايستيم، مي‌ايستاديم. مي‌خواستيم بنشينيم، مي‌نشستيم. نشسته هم مي‌شد رفت. روي زانو هم مي‌شد رفت. راه را سينه‌خيز هم مي‌شد ادامه داد. بغلم هم كه مي‌كرد، مي‌رفت. به من هم كه تكيه مي‌داد، من مي‌رفتم. هر طور بود مي‌رفتيم.

گاهي من چشمانم را مي‌بستم و دست‌هاي او را مي‌گرفتم. گاهي او چشمانش را مي‌بست و به من تكيه مي‌‌كرد؛ تا من ادامه ‌دهم. گاهي چشمانم را مي‌بستم تا او را نزديك‌تر احساس كنم. گاهي چشم كه باز مي‌كردم، مي‌ديدم او هم چشمانش را بسته. هر كدام فكر مي‌كرديم چشمان ديگري باز است؛ هر دو چشم‌ها را بسته بوديم و مي‌رفتيم. گاه به هم چشم مي‌دوختيم و دست‌هاي هم را مي‌فشرديم و مي‌رفتيم. گاه به هم لبخند مي‌زديم و مي‌رفتيم. گاه لبخندمان كمرنگ‌تر از آن بود كه ديده شود. گاه بي آن كه به هم نگاه كنيم، خيره به هم مي‌رفتيم. گاه جمله‌اي به شوخي رد و بدل مي‌كرديم و خنده‌اي و بعد باز جدي مي‌شديم و ادامه مي‌داديم. گاه انگار جدي‌ترين كار دنيا را انجام مي‌داديم؛ بي‌حرفي يا ابراز احساسي. گاه با اشاره‌ا‌ي به هم، تندتر مي‌رفتيم. گاه آهسته‌تر مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. آنقدر مي‌رفتيم كه تشنه مي‌شديم، يا گرسنه، يا حتي خسته. او كه تشنه مي‌شد، مي‌نوشيد. من كه تشنه مي‌شدم، ديگر نمي‌رفتيم. گاهي هم كه او نمي‌خواست، نمي‌رفتيم. مي‌ايستاديم. استراحت مي‌كرديم تا فردا شب، يا شبي ديگر.

در راه حرف كه مي‌زديم، از قله حرف مي‌زديم. حرفي غير از آن مي‌زديم، بايد برمي‌گشتيم تا دوباره شروع كنيم. به جز از اوج نبايد حرف مي‌زديم. به جز به قله هم نبايد فكر مي‌كرديم؛ اگرنه بايد برمي‌گشتيم. پنهان كردني هم نبود، مي‌فهميديم. يكي را كه مي‌ديديم، بايد برمي‌گشتيم از اول شروع كنيم. حتي اگر يادمان مي‌آمد كجا بوديم، بايد برمي‌گشتيم. تلفن كه زنگ مي‌زد، سر و كله‌ي كسي يا چيزي پيدا مي‌شد، بايد از نو شروع مي‌كرديم. صدايي مي‌شنيديم هم بايد برمي‌گشتيم. حتي اگر نمي‌خواستيم، برمي‌گشتيم. نبايد حواسمان از قله پرت مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. تند كه مي‌رفتيم، تندتر مي‌رفتيم و تندتر كه مي‌رفتيم، تندتر و تندتر مي‌رفتيم. مي‌دويديم تا قله. نزديك كه مي‌شديم، مي‌ايستاديم. نفس‌نفس مي‌زديم تا آرام مي‌شديم و دوباره شروع مي‌كرديم. ديگر به قله چيزي نمانده بود. از آن بالا مي‌شد همه جا را ديد. مي‌شد همه كس را ديد. مي‌شد به همه چيز خنديد يا براي هيچ گريه كرد. مي‌شد با كسي دعوا كرد، يا به كودكي لبخند زد. مي‌شد با پر بالش بر سر و صورت هم نقش كشيد. مي‌شد پري را توي هوا رها كرد و چشم‌ها را بست و براي جاي فرود آمدنش با ديگري شرط بست.

به آن بالا كه مي‌رسيديم، مي‌ديديم قله نيست. فكر ‌كرده‌بوديم قله است. قلة اصلي كمي بالاتر بود؛ كمي دورتر. بي‌استراحت مي‌رفتيم. بايد مي‌رفتيم. مي‌ايستاديم، بايد از نو شروع مي‌كرديم و اگر خسته بوديم، بايد مي‌گذاشتيم براي بعد. به قلة بعدي كه مي‌رسيديم، هم قله نبود. فكر مي‌كرديم قله بوده. هميشه اشتباه مي‌كرديم. هميشه قلة اصلي دورتر بود. و قلة اصلي‌تر، خيلي دورتر.

هميشه هم كه به قله نمي‌رسيديم. نمي‌شد رسيد. گاهي مي‌شد فقط به راه دل بست. مي‌شد قله را هم نديده گرفت؛ اگر مي‌خواستيم. مي‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌هاي ديگر. گاه آنقدر مي‌رفتيم كه برايمان نايي نمي‌ماند. گاهي به بالاترين قله‌ها كه مي‌رسيديم، تشنه مي‌شديم و بايد مي‌ايستاديم، و وقتي مي‌ايستاديم بايد دوباره از نو شروع مي‌كرديم. خسته كه مي‌شديم ديگر نمي‌رفتيم. نمي‌شد برويم؛ مي‌ماند براي بعد. گاهي هم نه تشنه مي‌شديم، نه خسته؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم‌ و به قله هم نمي‌رسيديم. مي‌شد كه به قله نرسيد. گاهي هم به قله مي‌رسيديم. به اوج، به آن بالا. بالاترين نقطه، جايي كه موجودي به جز ما دو تا نداشت.

به اوج كه مي‌رسيديم، نفس‌نفس مي‌زديم؛ همان جا دراز مي‌كشيديم و به آسمان نگاه مي‌كرديم و به ابرها. قله هميشه مه داشت. مه پايين بود و ما فقط خودمان را آن بالا مي‌ديديم. رو به هم كه مي‌چرخيديم فقط صورت‌هايمان را مي‌ديديم. دست مي‌كشيديم و عرق را از سر و روي هم پاك مي‌كرديم. نفس‌نفس مي‌زديم و نفس‌هاي هم را تنفس مي‌كرديم. او دستش را زير سر من مي‌گذاشت و من خودم را توي بغل او مچاله مي‌كردم.

نفس‌مان كه سر جا مي‌آمد، بايد بلند مي‌شديم. نبايد در قله مي‌مانديم. اگر مي‌مانديم، قله پايين مي‌آمد؛ با قله‌ي پايين‌تر يكي مي‌شد؛ و با قله‌ي پايين‌ترش هم. كوه با زمين يكي مي‌شد و آن بالا، اوج‌بودنش را از دست مي‌داد. بايد برمي‌گشتيم. اگر دلمان مي‌خواست، فردا يا پس‌فردا هم مي‌شد رفت و آن بالا، قله‌ي اصلي را يافت.

آذر . ب
خرداد۱۳۸۲

منبع : http://www.khabgard.com/adab/

نيكي وبدي


لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."

داداشي


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
 

بیدار شدن در نیمه شب

ساعت ۳ صبح بود
صدای زنگ تلفن بود كه پسر جوان را بيدار كرد پسرک به زور بيدار شد تا بره به هركی كه پشت خطه فحش بده چون پدر و مادرش مسافرت بودن و كسی نبود جواب تلفن رو بده ......
صدا . صداي مادرش بود پشت خط :
- سلام پسرم
- چيه ؟ چيكار داري ؟
- خوبی عزيزم ؟
- به تو چه ...
- ناراحت شدی بيدارت كردم ؟
- آره ديگه . توقع داري نصف شب كه ادمو بيدار مي كني خوشحال باشه
- تو هم ۲۵ سال پيش منو تو اين وقتا بيدار ميكردی و منم بهت شير ميدادم .... تولدت مبارک پسرم
---

از خود گذشتگی

 

هیچ وقت یه صحنه رو فراموش نمی کنم. یادمه ۴-۵ سال پیش که ایران بودیم، يه بار كه داشتيم تو ميدان تجريش پياده رد مي شديم يه پسر بچه ي ۱۰-۱۱ ساله رو زمين نشسته بود و داشت از سرما مي لرزيد. هوا تاريك شده بود و زمستون بود... در همين حال يه خانمي كه با پسر و دختر جوانش در حال گذر بود، ايستاد و كاپشنشو در آورد و تن پسر بچه كرد. ساندويچي رو كه دستش بود به پسر داد، و يه چيزايي رو با لحن مادرانه داشت بهش مي گفت. وقتي ما از كنارشون رد شديم، احساس كردم دختر و پسرش خجالت كشيدن از اين كه مادرشون داشت به يه فقير كمك مي كرد! ولي من هيچ وقت اين محبت رو از يادم نمي برم و به نظر من اون زن خيلي خيلي آدم خوبي بود. خيلي بيش تر از اون هايي كه ادعاشون ميشه كه خوب هستن....

هوا اونقدر سرد بود كه اون پسر معصوم داشت مي لرزيد و پاهاشو تو بغلش گرفته بود، شايد اگر به همون حالت مي موند مي مرد!!! ولي اون زن نه تنها كه بهش لباس و غذا داد، بلكه با لحني مادرانه داشت نوازشش مي كرد و مي گفت چيزي مي خواي؟ پدر مادرت كجا هستن؟؟؟....

شايد اون پسر محصول مشكلات اجتماعي بود و ... حتما وقتي اون پسر بچه هاي ديگه اي رو كه با پدر مادرشون رد مي شدن ميديد، احساس بدبختي مي كرد... شايد مي گفت چرا اون نبايد جاي اون ها باشه.....

واقعا نمي دونم چي بگم.... چرا خدا اینجوریه!.... بهتره كه چيزي نگم .....

منبع : http://khaterenevis.blogfa.com/

تفنگ خالي


 

گفتم :"  من هنوز مي ترسم ..."    داشت گلنگدن اسلحه اش را تكان مي داد و لبخند مي زد.

فشنگها از سوراخ اسلحه روي زمين ,كنار پوتين هايش افتادند و دنگ صدا كردند. صداي ظريف فلز با زمين سخت .

دستهايم را به هم قلاب كرده بودم و به كارهايش نگاه مي كردم .سايه ساكت من وسايةدراز ومتحرك او روي موزائيكهاي حياط افتاده بود.

اسلحه را به طرفم گرفت :"بگير..." رگهاي دستش بيرون زده بود.

به قوطي هاي خالي كنار ديوار نگاه كردم كه منتظر شليك من بودند.

اسلحه سنكين بود.

"ببين ,اينطور بگير ...اين دستت را صاف كن ...هدف رو نگاه كن ...اونجا..."

دوست داشتم اسلحه سنگين را اين شئ مزاحم را از خودم دور كنم .

باز گفتم "مي ترسم ..."نگاهم كرد , اسلحه را گرفت , نوك آنرا روي شقيقه اش گذاشت و گفت :"نگاه كن خاليه ...خالي... خالي" و ماشه را چكاند..................

پوكه خالي فشنگ روي موزائيكهاي كف افتاد. خون قرمزي از شقيقه اش بيرون مي زد و از كنار سايه ام رد مي شد.

لباس سبز سربازي اش پر از لكه هاي قرمز شد.

       سوم مرداد ۸۳       

                    

منبع : http://parishadokht.blogfa.com/

دختر بچه

دختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض و حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همين چند وقت پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و ميگفت که بابا جون خط کج نکش ! يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي
ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه ، خط پيشوني پدر کج و کجتر مي شد
وبه همين خاطر ار باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟ خط صاف که بد نيست؟
مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟
گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم اين خطهارو خدا داره براي مامان مي کشه .تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست
لا اقل ايندفه خط کج خيلي خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه ديگه ماماني رو نميبيني
دل دختر بچه هوري ريخت
اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟
به همين خاطر با همون زبون کودکي رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم و حرفاش رو متوجه نمي شم
تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده . ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه
تازه بابا مي گه که اگه تو تو اون تلويزيون يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم
خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي
مثل فيل که خيلي بزرگه
حالا برات سخته که فقط يه خط کج ناقابل تو تلويزيون بکشي!؟
نه عزيزکم اصلا سخت نيست. بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون فقط به خاطر تو . و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير
اين حرفي بود که کودک همون لحظه شنيد و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد
و از فرداي همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک تولد مي پخت هر سال مي ديد که يه خط کج بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده.
 

کاش فردوسی زنده بود!


زبان فارسی در وب را چگونه می‌توان از بی‌اعتباری درآورد؟ سایت گوگل، مترجم آن‌لاین زبان عربی به انگلیسی‌اش را راه انداخته، دیروز اعلام شد که هم‌اکنون بيش از يک ميليارد كاربر اينترنت در سراسر جهان وجود دارد که از این تعداد ۸۱درصد از ده زبانی استفاده می‌کنند که زبان عربی هم در میان آن‌ها نیست، و جالب‌تر این که ۴درصد از این جماعت یک میلیاردی از زبان عربی استفاده می‌کنند و سهم زبان فارسی در اينترنت به‌قدری ناچيز است كه جلوی نام زبان فارسی خط تيره گذاشته شده است! این جملات می‌توانند مقدمه‌ای باشند برای آه و حسرت از ضریب نفوذ بسیار بسیار ناچیز اینترنت در ایران و فحش دادن به حکومت و...، اما موضوع سخن «گسترش» زبان فارسی نیست، بحث «اعتبار» است.

نیما اکبرپور
یادداشت قابل‌تاملی نوشته که در واقع فراخوانی‌ست برای همفکری بیش‌تر، با این هدف نهایی که زمینه برای ظهور مترجمان آن‌لاین زبان فارسی به زبان انگلیسی ـ حتا زبان‌های رایج دیگر ـ فراهم شود. البته نیما در مقدمه‌ی یادداشتش میان زبان‌های رایج در اینترنت با زبان‌های رایج در وبلاگ‌نویسی خلط نادرستی کرده که البته از اهمیت موضوع هم کم نمی‌کند. فقط این را یادآور شوم برای نیما و دیگر دوستان که شاید رتبه‌ی زبان فارسی در وبلاگ‌ها سوم یا چهارم باشد، ولی این لزوما ربطی به ضریب نفوذ زبان فارسی در کل اینترنت ندارد. اما به هر حال من هم مثل نیما معتقدم که ما پارسی‌زبانان جزيره‌ای دور افتاده و ايزوله در ميان اينترنت هستيم، قوانين مخصوص به خودمان را داريم و همین وضعیت، به‌طرزی شگفت، خود مانعی شده برای دشوارترشدن وضعیت زبان فارسی در وب و کندترشدن شتاب حرکت‌هایی مثل مترجمان آن‌لاین. مایه‌ی شگفتی‌اش را خواهم گفت.

مترجم آنلاین گوگل برای زبان عربی را تست کردم؛ بدون غلط نیست، ولی کارراه‌انداز است واقعا. برای من‌ که نزدیک است آرزوی داشتن وبلاگ انگلیسی را به خاطر ضعف شدیدم در «نوشتن» به زبان انگلیسی به گور ببرم، همین مترجم عربی ـ با توجه به توانایی مختصری که در نوشتن به زبان عربی دارم ـ می‌تواند راهگشا باشد! فکرش را بکنید؛ جمله‌ای فارسی را در ذهنم به عربی برگرداندم، در کادر مخصوص نوشتم و گوگل نسخه‌ی انگلیسی‌اش را تحویلم داد. گفتم که بی‌غلط نبود، با بهتر است بگویم کامل نبود، ولی دیدم که می‌توانم با ویرایشی مختصر، برگردان انگلیسی جمله‌ام را ـ فرضا برای وبلاگ یا یک ایمیل ـ استفاده کنم. خب برای ما ایرانی‌ها که به دلایل جغرافیایی، سیاسی و خصوصا فیزیولوژیکی (از نوع گشادی!) در برابر زبان انگلیسی ضعفی تاریخی داریم، چی از این بهتر؟ موضوع که فقط وبلاگ انگلیسی هم نیست؟ مگر همه‌ی امور همه‌ی ما در اینترنت، وبلاگ‌نویسی‌ست؟ از این گذشته، چنین مترجمی یقینا چندین برابر کارکرد آموزشی زبان در کار با کامپیوتر و وب، تأثیرغیرمستقیم دارد. دقیقا به همین دلیل است که من مخالف سرسخت برگرداندن منوهای انگلیسی‌زبان وسایلی مثل موبایل، ریسیور، کامپیوتر و... هستم؛ چون از نزدیک می‌بینم که کار کردن با یک ویندوز کاملا انگلیسی چگونه به تنهایی و کاملا غیرمستقیم توانسته طی چند سال، دامنه‌ی لغات خود من بی‌سواد را افزایش دهد و پیش ببرد. حالا فرض کنید چنین مترجمی (هرچند دست‌وپاشکسته) فراهم شود، توسط گوگل یا جایی دیگر؛ آن‌وقت می‌شود این تأثیر را ضرب‌در عددی دورقمی کرد دستِ‌کم.

این، سوای ضرورتی‌ست که نیما در یادداشتش به‌درستی به آن اشاره کرده و اهمیت تولید محتوا توسط فارسی‌زبان‌ها به زبان‌های رایج دنیا را طرح کرده. القصه این که زبان عربی به‌خاطر همان حضور ۴درصدی‌اش در اینترنت و نیز به‌خاطر پیچیدگی‌های کم‌تری که در رسم‌الخط آن ـ مثلا نسبت به فارسی ـ وجود دارد، چنین امکانی فراروی کاربرانش قرار گرفته؛ اما مشکل زبان فارسی تنها مهجور بودن آن در زبان‌های رایج اینترنت ـ به معنای ضریب نفوذ کم اینترنت در ایرانیان ـ نیست، هم‌چنان‌که گویا گوگل در حال تولید مترجمی برای زبان ما هم هست. مشکل و دشواری ماجرا در پراکندگی رسم‌الخط و آشفتگی‌های فنی مربوط به آن است. به قول نیما "در زبان‌های ديگر هر کلمه از حروف مجزا تشکيل شده در حالی که در نگارش زبان پارسی به علت وجود فاصله‌ها، نيم‌فاصله‌ها، پسوندهايی مانند «تر، ترين، ها و...»، ک پارسی و ك عربی، ی آخر پارسی و ي آخر عربی و قوانين ديگر نگارشی، مترجم‌ها برای تشخيص کلمات پارسی نياز به الگوريتمی به مراتب پيشرفته‌تر و پيچيده‌تر دارند." هنوز در سایت‌های رسمی معظمی مثل ایسنا، ي عربی مثل نقل و نبات توی متن‌ها ریخته می‌شود، هنوز در بسیاری مراکز از ویندوزهای فارسی‌شده‌ی عهد بوق استفاده می‌کنند که برخی کاراکترهای خاص فارسی را به شکل عربی‌اش ارائه می‌دهند، هنوز موضوع ساده و مهمی مثل «نیم‌فاصله» توسط شمار گسترده‌ای از کاربران وب به هیچ انگاشته می‌شود، و خلاصه نگارش فارسی در وب شده عین رانندگی منحصربه‌فرد و مشهورمان که تابع هیچ قانون مشخصی نیست و هر تازه‌وارد قانونمندی را اگر وحشت‌زده نکند، گیج می‌کند! این وضعیت، اعتباربخشی به زبان فارسی در وب را که تهیه‌ی مترجم آن‌لاین یکی از نمودهای آن است، عقب و عقب‌تر می‌اندازد.

چطور می‌شود در این مورد به یک دستورالعمل استاندارد رسید؟ چگونه می‌شود استفاده از ویندوزهای عهد بوق و ویندوزهای فارسی‌شده‌ی غیراستاندارد را ورانداخت؟ چگونه می‌شود به همگان آموزش داد تا هنگام تایپ با کامپیوتر و برای وب، از کاراکترهای غیرفارسی استفاده نکنند؟ چگونه می‌شود به یکپارچگی رسید؟ اگر چنین شود، بی‌شک بخشی از دشواری راه برای تهیه‌کنندگان مترجمان آن‌لاین آسان می‌شود و می‌ماند نکات دیگری که اختصاصی زبان فارسی‌ست و تقریبا گریزی هم از آن‌ها نیست.

به اعتقاد من در این مورد، هم ما بلاگرها باید کمی جدی‌تر برخورد کنیم و هم‌چنان شعار پوسیده‌ی نخ‌نمای احمقانه‌ی کودکانه‌ی «وبلاگ جای راحت نوشتن و غلط نوشتن است» را سرندهیم و هم مدیران سایت‌ها، خصوصا سایت‌های بزرگ خبری و رسمی، احساس مسئولیت کنند و اشکالات این‌چنینی را برطرف کنند. به خدا زشت است برای جستجوی کلمه‌ای مثل «کوندرا» در گوگل دوبار فرمان بدهیم؛ یک‌بار «کوندرا» با «ک» فارسی و یک‌بار با «ك» عربی. و مگر چنددرصد کاربران اینترنت از این مشکلات آگاه‌اند؟ خود من در سایت جمع‌وجوری مثل
هفتان، این امکان را از مدیر فنی هفتان (نوید خادم عزیز)خواسته‌ام که با یک کلیک، به‌طور خودکار، تمام کاراکترهای عربی موجود در متن هفتان به کاراکترهای فارسی تبدیل شود تا جستجو در مطالب سایت یکپارچه باشد و جستجوگر حیران نشود. هر یکی‌دوشب، یک کلیک مگر چه زحمتی دارد؟ یا منتظریم «فردوسی» سر از گور درآورد و با آن هیأت تاریخی‌اش بنشیند پای کامپیوتر، سی‌سال هم سیگار بکشد و چای بخورد و وقت صرف کند تا به زبان فارسی ـ این بار در وب ـ اعتبار و زندگی ببخشد؟ به قول نیما "شايد لازم باشد حداقل اين نکته را به بحث بگذاريم." این که دیگر ضرری ندارد؟

منبع : http://khabgard.com/

معرفي چند كتاب ارتباطات

 

لال، جیمز. رسانه ها، ارتبا طات، فرهنگ

ترجمه: مجید نکو دست         

تهران: انتشارات مؤسسه ایران

   این کتاب نخست به شناخت های باور،پایه و نظام های پنداره سازمی پردازد و پس از گذری و نظری بر نقش مقررات اجتماعی و قدرت و توانش ویژه رسانه های دیداری - شنیداری در تأثیر بر شیوه های برداشت ما از سپهرهای زیستی، فرهنگ و توان فرهنگی را مطرح می کند و همه

این کنشگرها را در شبکه ای از پیوندهای به هم پیچیده و برهم اثر گذار می نگرد. اثر حاضر به هفت فصل تقسیم شده است.

    فصل اول: شیوه شناخت، فصل دوم: مقررات اجتماعی و قدرت، فصل سوم:فرهنگ و توان فرهنگی، فصل چهارم: پیام گیر پویا، فصل پنجم: معنا در پویایی، فصل ششم، مسیرهای گذر روزانه و در بخش آخر، فرهنگ واژگان قرار گرفته است.

 

ــ بلیک، رید وادوین هادولدسن . طبقه بندی مفاهیم در ارتباطات

 ترجمه : مسعود اوحدی .

تهران: سروش و انتشارات صدا و سیما ، ۱۳۷۷

 

این کتاب که در واقع مجموعه کلیدهای مفاهیم ارتباطات به شمار می آید به منظور ارائه تعاریف کاربردی و آشنا ساختن علاقمندان این مققوله با مفاهیم اصلی فرا گرد ارتباط انسانی طراحی شده است. اثر حاضر به هفت بخش تقسیم شده است.

    بخش اول درباره مفاهیمی است که آن ها را به منزله عناصر کلیدی در برخورد با ارتباطات در نظر گرفته است. بخش دوم ، عنوان اشکال ارتباط را دارد که با شکل ارتباطی فرد با فرد که فعالیتی فردی است،آغاز می شود و با ارتباط سیاسی که فرایندی به غایت جمعی است، پایان می گیرد. بخش سوم بر موضوع ارتباط یا آنچه که از طریق ارتباط منتقل می شود، متمرکز می شود و حاوی مباحثی در مورد طبیعت خبر، سرمقاله پردازی،ژورنالیسم عینی، تبلیغات تجاری، تحبیب و ترویج، روابط عمومی و تبلیغ و آوازگری است. بخش چهارم به آنچه که آن را فرایند و تأثیرات ارتباط می نامیم مربوط است و شامل مباحث: جامعه پذیری، عقیده و گرایش، نمود انتخابی، درک و دریافت، نگاهداشت و منظورارتباط گر است. بخش پنجم با مقوله ای سروکار دارد که عموم از

آن به عنوان نقش رسانه های گروهی یاد می کنند که بر پایه کار تألیفی چارلزرایت بنا نهاده شده است. در بخش ششم مفاهیمی ارائه گردیده که درباره محیط اجتماعی ارتباطات است.بخش هفتم مفاهیمی را بررسی می کند که مربوط به ابزار و شیوه های برخورد پژوهشی است.

 

ــ دروین، برنداو لارنس گراسبرگ مبارباراجی، او کیف و اِلن وارتلا. بازنگری در ارتباطات:

مسائل مربوط به نگاره ها.

ترجمه: محمود صدری.

تهران، انتشارات مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها،۱۳۷۴

 

   مطالب این کتاب، اساساً به مثابه نتیجه بالقوه کوششهای به عمل آمده در اجلاس انجمن جهانی ارتباطات که در ماه مه ۱۹۸۵در هرنولو، هاوایی برگزار شد، پنداشته می شود.

دراین کتاب، پنج مقاله ارائه می شود که نویسنده هر مقاله درباره نگرش به موضوعات اساسی

رشته ارتباطات و مواضع مربوط به هر موضوع بحث می کند. مقاله اول تحت عنوان نگاره های گم شده و بازیافته از کارل اریک روزنگرن، مقاله دوم: مرام و نظریه ارتباطات از استوارت هال

مقاله سوم: وفاق ارتدوکسی   و هم نهاد در حال رویش از آنتونی گیدنز و مقاله چهارم: اخلاقیات در ساختار ارتباطات از کلاوس کریپندورف است.

ــ هانسین، کاتل، نگرین و نِوپلد . روشهای تحقیق در ارتباطات.

ترجمه: احمد پیشه ور.

تهران، انتشارات سیمای شرق،۱۳۸۲

 

   هدف این کتاب آشنایی با روشهای تحقیقاتی کسانی است که در مطالعه و بررسی رسانه ها و ارتباطات گروهی به کار می روند. بعد از فصل اول که به روشهای تحقیق پیرامون ارتباطات گروهی "سئوال های صحیح" ، نقش پر اهمیت روش در تحقیقات علمی، ارتباطات گروهی را بررسی می کند. در فصل سوم، روش مشاهده و بررسی در رفتار کسانی که در برنامه ها مشارکت می کنند، تحت عنوان "مشاهده مشارکت کنندگان و تحقیق درباره تولید برنامه های خبری" مطرح شده است. فصل چهارم کتاب تحت عنوان "   سیاست کار، و تحقیقات آرشیوی "

بر زمینه هایی از تحقیق تمرکز می کند که اتکا بیشتری بر استفاده منابع ثانوی و جانبی دارند و گاه همراه با منابع اولیه برای موضوعات خاص، به کار می روند. در فصل پنجم، تحت عنوان تجزیه و تحلیل محتوا نخست بع جایگاه تاریخی این روش می پردازد. فصل ششم و هفتم به روش

شناسی در تجزیه و تحلیل مطالب و نوع برنامه ای که از طریق تصویر متحرک ارائه می شود، میپردازد. در فصل هشتم ، تحت عنوان " تجزیه و تحلیل بصری : تصاویر ثابت و متحرک "، وضع هنرهای  بصری از نظر تجزیه و تحلیل بصری، مورد بحث قرار می گیرد. فصل نهم به بررسی های آماری که تمرکز بر پاسخگویان فردی دارد، می پردازد و فصل دهم، مخاطبان رسانه هاــ  مصاحبه گروهی ــ به مکان و نقش مصاحبه های گروهی به عنوان راه حل دیگر و غالباً راه حل تکمیلی در مطالعات روی مخاطبان رسانه ها، می پردازد. فصل یازدهم به مرتب سازی و تجزیه و تحلیل داده ها با کمک رایانه اختصاصی دارد و بالاخره، دربخش مفاهیم کتاب، منابع و مأخذ و ابزار تحقیق پیرامون رسانه ها و ارتباطات، تنها به صورت فهرست الفبایی آورده است.

ــساروخانی، باقر.اندیشه های بنیادین علم ارتباطات.

تهران. خجسته، ۱۳۸۳

در این کتاب، نه مقاله کلاسیک تهیه شده است که با مطالعه آن بتوان به طور مستقیم به مقالات ارزشمند کسانی چون لاسول، لازار سفله، شرام، مک کانبر و... مراجعه کرد و بهره برد.

بخش اول با مقدمه دکتر باقر ساروخانی آغاز می شود و بعد از آن مقالات آورده می شود.

مقاله ی اول: گاه شماری تحولات وسایل ارتباط جمعی نوشته ها ی استنلی جی. باران و دنیس ک. دیوین ترجمه: امید مسعودی. مقاله دوم ساخت و کارکرد ارتباطات در جامعه نوشته لاسول ترجمه غلامرضا آبندی، مقاله سوم: رادیو و مطبوعات به مشابه ی عواملی در شکل گیری افکار سیاسی و رأی گیری نوشته لازارسفله و ترجمه داوود صفایی. مقاله پنجم کارکرد برجسته سازی در مطبوعات نوشته دونالدوش و ومکسون مک کانبر توجمه امید مسعودی. مقاله ششم: چه کسی مسئول کیفیت ارتباطات جمعی است؟ نوشته شرام، ترجمه نوشین آقاجانی چوپر. مقاله هفتم: مطبوعات،ارتباطات جمعی است؟ نوشته شرام، ترجمه داوود صفایی، مقاله هشتم: گرایش در محتوای روزنامه فرانک لوترموت، ترجمه سید وحید عقیلی و مقاله نهم تحلیلی بر مضامین و طرح های داستانی (پیرنگ ها) در فیلم های سینمایی نوشته مارتاملفنشتاین و ناتان لیتز و با ترجمه غلامرضا آذری آورده شده است. در بخش آخر  فهرست منابع، واژه نامه (فارسی ـ انگلیسی) و

(انگلیسی ـ فارسی) و نمایه اشخاص و نمایه موضوعی ذکر شده است.

 

ــ کری، جیمزدبلیو. ارتباطات و فرهنگ: جستارهایی درباره ی رسانه ها و جامعه.

ترجمه: مریم داداشی.

تهران: انتشارات تقطه. ۱۳۷۶

 

این کتاب شامل دو بخش است. در بش اول ارتباطات و فرهنگ، ارتباط از دیدگاه فرهنگی، ارتباط جمعی و مطالعات فرهنگی آورده شده و در بخش دوم فن آوری و فرهنگ، استوره های انقلاب الکترونیک باجان جی کوئیرک، مکان ـ زمان و ارتباطات ستایشی از هارولداینیس تاریخ آینده باجان کوئیرک، فن آوری ومسلک: قضیه تلگراف گردآوری شده است. در آخر کتاب واژه یاب و کتاب نگاری هم ذکر شده است.

 

ماخذ : http://tictac.persianblog.com/

زبان محاوره یا رسمی

 
 

استاد معتقد است استفاده از واژه های عامیانه و شیوه محاوره ای در وبلاگ درست نیست باید به زبان رسمی  نوشت و از  واژگان این زبان به نحو درست بهره گرفت .

 من قبول دارم که باید به جای کنسل کرد و چک شد معادل های فارسی آنها ر ابه کار برد اما استفاده از زبان رسمی را در وبلاگ قبول ندارم . گاهی دوستان هنگام تنظیم خبر آنقدر جمله را تغییر می دهند تا از حالت عامیانه در آید و شاید فکر می کنند با این کار تنظیم بهتری انجام داده اند اما من اگرچه معتقدم در خبر نمی توان حالت سادگی موجود در عبارات ر اعینا منعکس کرد ولی فکر می کنم که در فضای مجازی و خصوصا وبلاگها می توان ساده تر  و صمیمی تر نوشت تصور من اینست که ما نیاز داریم ساده تر و روان تر بنویسیم و از نثر جدی خبر کمی فاصله بگیریم البته با توجه به معیار های درست نوشتن در زبان فارسی .

ماخذ : http://www.cyberstudy.blogfa.com/

راهنماى مصاحبه از طريق E-mail

 

منبع : رو در رو 

جاناثان دوب Jonathan Dube در سال  2003 مزايا وكمبودهاى يك مصاحبه از طريق E-mail را در ستون توصيه‏هاى‏ وب  web Tips column خود، به روشنى ترسيم كرده است. مصاحبه از طريق E-mail شبيه مصاحبه‏هاى تلفنى است، با همان‏كمبودها، در حد شكل كلى مصاحبه‏ى شخصى، اما – در مقايسه با مصاحبه تلفني -  حقيقتا ًروزنامه‏نگار را از نظر زمان   deadlineزير فشار قرار مى‏دهد.در اينجا چگونگى استفاده از اين نوع خاص ارتباطاتى براى‏گزارشگرى مورد توجه قرار گرفته است. مقاله سنديپ جان ناركار Sandeep Junnaarkar  را در اين رابطه بخوانيد:

http://www.poynter.org/content/content_view.asp?id=50462

 

آداب و تشريفات استفاده از E-mail
همه‏ى ما براى نشريات معروفى مانند نيويورك تايمز و نيوزويك‏ كار نمى‏كنيم. بنابراين توليد خودتان، سازمان خبرى كه براى آن كارمى‏كنيد، تيراژ و جايگاه و اهميت آنرا در جامعه‏اى كه زندگى‏مى‏كنيد، به ياد داشته باشيد. براى آنكه مصاحبه‏شونده را به مشاركت در مصاحبه ترغيب كنيدتا حد لازم موضوع يا داستان خبرى را براى او توضيح دهيد. مشخص كنيد كه مصاحبه‏شونده را چگونه مى‏خواهيد موردخطاب قرار دهيد. براى آنها توضيح دهيد كه چگونه تفاسير آنها مى‏تواند بر ديدگاه‏هاو روشن‏تر شدن داستان خبرى شما بيفزايد. شماره تلفن، موقعيت جغرافيايى و ديگر اطلاعات مناسب ‏ارتباطى خودتان را تهيه كنيد. درخواست انجام يك مصاحبه تلفنى، به جاى يك مصاحبه ازطريق
E-mail ترجيحاً بهتر است. كسى كه مى‏خواهيد از طريق E-mail با او تماس برقرار كنيد بايدشما را بشناسد. اين امكان و فرصت را در اختيار او قرار دهيد. براى به نمايش گذاشتن مطالبى كه قبلاً تهيه كرده‏ايد، لينك‏هايى‏را ايجاد كنيد. شما بخاطر ضرب‏الاجل انتشار deadline دچار اضطراب هستيد.مشخص كنيد كه آخرين مهلت دريافت جواب‏ها چه زمانى است. اين يك E-mail براى همكار، دوست يا اعضاى خانواده نيست.استفاده از كلمات بزرگ و كوچك در نوشته نه اختصار اول كلمات،جملات كامل و هجى دقيق كلمات، نقطه‏گذارى و دستور زبان رارعايت كنيد. هرگز سوال‏ها را در يك ضميمه به شكل سند يا هر شكل‏ديگر در وردمايكروسافت word Microsoft ارسال نكنيد. افرادبراى باز كردن اين فايل‏ها راحت نيستند. آنها زمانى‏كه يك E-mail از يك ناشناس دريافت مى‏كنند، نگران هستند كه ممكن‏است ويروسى وارد كامپيوتر آنان شود يا يك مزاحم ارتباط برقرار كرده باشد.


ايميل كردنِ سوال‏هاى مصاحبه
مصاحبه رو در رو باشد يا تلفنى يا از طريق
E-mail، آيا شمابراى آماده كردن سوال‏ها، درباره پيشينه‏ى موضوع background تحقيقات دقيقى داشته‏ايد؟ سوال‏هاى مصاحبه را براى حداقل سه مصاحبه‏شونده با سابقه‏مشابه ايميل كنيد و اميدوار باشيد كه يكى از آنها سريع‏تر جواب‏هارا ارسال خواهد كرد. رونوشت ارسال نكنيد، براى هر يك جداجد اايميل بفرستيد.
سوال‏ها را كوتاه، شفاف و تنها يك مفهوم يا پرسش را در برابر هرسوال مطرح كنيد.
سوال‏ها را با رئوس كلى شروع كنيد، اما دوتا سوال به اين ترتيب‏كافى است، نه به شكلى كه طرف را متمايل به پاسخ‏هاى كلى و بلندكند.
به سمت سوال‏هاى خاص و هدفمند حركت كنيد، نه بيش از 4 يا5 سوال، بنابراين مصاحبه كننده را با اين‏گونه سوال‏ها خسته نكنيد،اين جايى است كه آنها راه‏هاى حذف نكات كليدى را با زبردستى‏خاص پيدا مى‏كنند. پرسيدن سوال‏هايى كه منجر به پاسخ آرى يا خير مى‏شود،تنها زمانى مجاز است كه اخبار يا حقايقى قرار است تصديق ياتكذيب شود.
درباره‏ى اسناد، منابع اطلاعاتى و تصاوير مناسبى كه مى‏تواند به‏گزارش شما كمك كند، سوال كنيد. طرف‏هاى مصاحبه به راحتى‏مى‏توانند آنها را به شما ارتباط دهند، يا برايتان ارسال كنند.
نشانى ديگر منابعى كه ممكن است براى تكميل گزارش مناسب‏باشد از آنها بخواهيد.


دريافت پاسخ‏ها چه مدت بايد طول بكشد؟
اگر خبر تازه است
breaking news از مصاحبه شونده بخواهيدظرف يك تا دو ساعت جواب‏ها را ارسال كند حتى سريع‏تربستگى به ضرب‏الاجل ارسال خبر شما دارد.
اگر كهنه نمى‏شود
Feature piece حداقل 48 ساعت پس از ارسال‏سوال‏ها به آنها وقت بدهيد. براى افراد مشابه درخواست دوم راارسال كنيد.
توجه داشته باشيد كه از افراد مشهور و معروف ديگر نيزمى‏توانيد سوال‏هاى مشابه بپرسيد.
آشوب ذهنى براى سوال‏ها، ممكن است شما را دچار فراموشىِ‏پرسش كند.


جواب‏ها رسيد اكنون چه بايد كرد؟
هنوز هنگام ارسال متن تشكر نيست.
جواب‏ها را بدقت بخوانيد. مسؤوليت آنها در مقابل گزارشى كه‏شما در حال تهيه آن هستيد از زمانى است كه
E-mail اوليه را ارسال‏مى‏كنند. آيا كمبودهايى كه نيازمند برطرف كردن باشد، وجود دارد؟آيا پاسخ‏ها به حد كافى روشن است؟ آيا به وضوح بيشترى نيازداريد؟ اكنون متنى را به اين شكل ارسال كنيد: آقا يا خانم فلان، از وقتى‏كه در اختيار من قرار داديد، متشكرم. من تا حدودى مطالب رافهميده‏ام اما مى‏خواهم مطمئن شوم كه كاملاً آن را درك كرده‏ام.
درباره سوال‏هايى كه جواب ارسال نشده است، مؤدبانه توضيح‏بخواهيد؛ به مرور سوال‏هاى تكميلى و سوال‏هاى جديد را مطرح‏كنيد.
مسير انحرافى را ببنديد
اكنون وقت آن است كه متن تشكر را براى او ارسال كنيد. مصاحبه‏شونده را مطلع كنيد كه با وى تماس برقرار و مطلب رازمانى كه آماده شد براى او ارسال خواهيد كرد. با استفاده منصفانه از پاسخ‏ها و رعايت محتواى مطالب‏مصاحبه‏شونده، اعتماد او را جلب كنيد. اين قدم‏ها به شما كمك خواهد كرد تا بيشترين مصاحبه‏ها را ازطريق
E-mail در حالى‏كه قابليت‏هاى روبرو شدن با مصاحبه‏شوندگان‏جديد را تقويت مى‏كنيد، بدست آوريد.
E-mail امكان ارتباط با افراد در اطراف و اكناف كشور و جهان رابرايتان ميسر مى‏كند و براى تهيه داستان‏هاى خبرى جديد، گرايش به‏سمت تهيه مطالب فورى را براى شما ممكن مى‏سازد.

منبع : كتاب مصاحبه خلاق ،‌ احمد توكلي ،‌ انتشارات خجسته ،‌ 1383 چاپ سوم ،‌ ويراست دوم( پيوست )
 
ماخذ : http://aas.blogfa.com/

من و اسمم

 

استاد با هیبت استادیش پشت تریبون نشست .برگه های حضور و غیاب و جلوش مرتب کرد و

 شروع کرد به خواندن اسامی:خانم اسداللهی...اقای بابایی...تا....................اقای اولیا .کلاس

 ساکت بود.صدای دخترانه  ای گفت :حاضر!استاد که تا بناگوش سرخ شده بودگفت:شما اسم ندارید؟

"چرا استاد . اولیا اسمم است و کاکا هم فامیلی ام."

آن روزها سال اولی بودم و امیدوار به اینکه ...

حالا ترم آخرم.  اما باز هم با جنسیت  اسمم  مشکل دارم.فکر می کردم وقتی به این مرخله برسم مسائل این چنینی هم دیگر وجود نخواهد داشت .اما امروز سر کلاس رو زنامه نگاری تخصص اتفاقی افتاد که مرا به یاد روزهای اول دانشگاهم انداخت و آن هم چیزی نبود جز اشتباه گرفتن جنسیت اسمم.

البته برای من چندان هم نا خوشایند نبود چرا که تداعی کننده ی روزهای سبزی برایم بود.

با تمام این تفاسیر باید بگویم که من هنوز هم امیدوارم .امید به اینکه...

 منبع : http://mahegardoon.blogfa.com/

حاشیه مهمتر از متن (در حاشیه مراسم وداع با پوپک گلدره )- میترا نعیمی

 

سه شنبه 31 فروردین 1385:

مراسم وداع با پوپک گلدره بود،همراه دوستم رفته بودیم برای تهیه گزارش برای روزنامه ، عده ای از دوستداران هنر سینما وآثار پوپک گلدره ، بازیگر سینما وتلویزیون آمده بودند.  مقابل در تالار فقط دو تا اتوبوس برای حمل ونقل  مردم دیده می شد. مردم همدیگر را هل می دادند تا از اتوبوس جا نمانند ، اما بالاخره  عده زیادی نزدیک به صد نفر از مردم جا  ماندند .  چند تا اتوبوس  خالی کنار خیابان بودند ، اما متولی مراسم که به گفته یکی از کارمندان تالار وحدت  گویا وزارت ارشاد بود ، تا وقتی که ما آنجا بودیم هیچ اقدامی نکرد ، مردم انگار منتظر بودند تا از طرف متولیان فرجی بشود.

 

هم خبرنگار ، هم زن

ما با تاکسی رفتیم ، البته شانس آوردیم ، آنقدر مقابل تالار شلوغ بود که تاکسی هم پیدا نمی شد ، خبرنگار باشی ، ماشین نداشته باشی ، موتور نداشته باشی واز همه غافلگیر کننده تر اینکه  زن هم باشی .....

 

حداقل صد نفر نیامده بودند

 بالاخره رسیدیم ، انتظار داشتیم خیلی ها را ببینیم ، کسانی که در مجموعه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی با گلدره همراه بودند ، در مجموعه" ساعت خوش"،" رویای شیرین دریا" ،" آخر بازی"، "موج مرده" ،" سیندرلا"

"روح مهربان " و...اگر می آمدند حتما بیشـتر از صد نفر می شدند ، پیداست چه کسانی را می گویم ، به احتمال زیاد اسمشان یاد مان هست ، من که هر چقدر گشتم غیر از کامبیز کاشفی ، همبازی گلدره در فیلم سینمایی موج مردهبه کار گردانی ابراهیم حاتمی کیا و بهروز بقایی کارگردان "رویای شیرین دریا" کسی را ندیدم ، اگر کسی دیده است، ما را هم خبر کند تا خبر را اصلاح کنیم .

 

دیر آمدیم

رفتم با بستگان  مرحوم پوپک گلدره صحبت کنم ، ناراحت و گلایه مند نگاه می کردند :  " وقتی که بستری بود کجا بودید ..." . واقعا وقتی که هشت ماه  در بیمارستان مهر بستری بود ، کجا بودیم ؟ اینکه تازه چند روز است کار گزارشگری  را شروع کرده ام و تا به حال غیر از نوشتن مقاله و ترجمه فعالیت دیگری در مطبوعات نداشته ام ، توجیه خوبی نبود ، به جای آن دسته ازاهالی مطبوعات که باید زودتر از این حال پوپک گلدره را می پرسیدند و البته تعدادشان کم هم نبود ، شرمنده شدم . بدتر از آن وقتی بود که سراغ محمدرضا گلدره ، پدر مرحوم گلدره می رفتیم ، تمام لباسش خاکی شده بود ، بعداز اینکه  پوپک را در خاک گذاشته بود ، لبه جدول نشسته بود هنوز ما لب باز نکرده گریه کرد ، واقعا چه سوالی باید می پرسیدیم که بیشتر ناراحت نمی شد ، بیشتر گریه نمی کرد و از خبرنگارها متنفر نمی شد؟

 

عزادار نما !

بعضی ازکسانی که به اسم دوستدارهنر و هنرمند آمده بودند ، با خانواده و بستگان مرحوم گلدره همدردی خوبی نمی کردند . موقع خاکسپاری همدیگر را هل می دادند ، آنجا که دیگر اتوبوس نبود که جا بمانند یا جا نشوند ، پس چرا چرا چرا؟ یکی از بستگان گلدره عاجزانه خواهش می کرد که  بعضی ها هل ندهند ، نمی دانست حواسش به خاکسپاری باشد وبه غصه اش یا به اینکه نیفتد و مردم روی سر خاکسپاران نریزند!

نمی دانم چرا بعضی ازمردم هر کدام سر جای خودشان، آرام و با فاصله از همدیگر نمی ایستادند ، چرا نمی گذاشتند خانواده محترم مرحوم گلدره به حال خودشان باشند . تمام  مراسم های  خاکسپاری  شبیه هم است و همه برای بازماندگان ناخوشایند ،  بعضی از مردم برای چه تقلا می کردند؟ تا به حال مراسم خاکسپاری ندیده بودند؟ شاید بعداز پدیده تماشاچی نما ، این پدیده را باید عزادار نما بنامیم ! شاید باید برای عزاداری کردن به نحوه مناسب و همدردی کردن با خانواده های داغدار افرا د بنام ، آموزشی ، کلاسی ، چاره ای اندیشید، از کجا باید شروع کرد؟ آموزش رسمی؟ شاید هم باید مثل خیلی وقتهای دیگر به زور و تهدید متوسل شد ، استفاده از نیروهای امنیتی در هنگام خاکسپاری افراد صاحب نام تا عزادار نماها سر جای خودشان بایستند ، از هم فاصله بگیرند ، به خصوص آقایان از خانمها  ، از درختهای بهشت زهرا بالا نروند ، با دوربینهای موبایلشان از لحظه خاکسپاری فیلمبرداری نکنند و با امضا گرفتن های زیاد هنرمندان را عاصی نکنند و بگذارند هنرمندان در جریان مراسم خاکسپاری  قرار بگیرند و خانواده داغدار را همراهی کنند ! واقعا این نوع از فرهنگ عزاداری و همدردی را چگونه می شود اصلاح کرد ، انگار هل دادن جز لاینفک  فرهنگ ایرانی شده است ، توی صف اتوبوس ، وقت مترو سوار شدن ، داخل  حرم ، وقت زیارت ،  در مراسم خاکسپاری وووو . با هم فکری بکنیم.

 

 

اصلا  ً

نه تنها هنر مندان  ، هر کسی اگر دچار بیمار شد  و امکان بهبودیش در بیمارستانهای مجهز داخل کشور یا خاج از کشور وجود داشت ، اما توانایی مالی اش در حد مخارج بسیار سنگین درمانی نبود ، چه کسی ، چه سازمانی ، فریاد رس خواهد بود ؟ اصلاً قضیه بیمه هنرمندان به کجا رسید؟

 

منبع : http://aas.blogfa.com/

راز زندگی

 
 

در افسانه ها آمده است:روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه  خود فرا خواند و از

آنها  خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد دهند.

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا !آن را در زیر زمین مدفون کن!

فرشته دیگری گفت :آن را در زیر دریا ها قرار بده !

و سومی گفت :راز زندگی را در کوهها قرار بده!

ولی خداوند فرمود :اگر من بخواهم به پیشنهادات شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم میتوانند آن را پیدا کنند در حالیکه من میخواهم همه ی بندگانم به آن دسترسی داشته باشند.

ناگهان یکی از فرشتگان گفت:خداوندا !راز زندگی  را در دلهای بندگانت قرار ده !چرا که هیچ بنده ای برای پیدا  کردن آن در  درونش جستجو نمی کند.

و خداوند این پیشنهاد را پذیرفت.

منبع : http://mahegardoon.blogfa.com/

چشمهای سیاه سیاه

 

 

چشمهای سبزش را دوخته به چشمهای من.به روميزی نگاه می کنم.هی حرف می زند‏‏، حرف می زند حرف می زند.نگاهش می کنم دوتا چشماش...

مامانش می گويد:اين گردنبند زمرد برای عروسمه و من احساس می کنم گونه هايم دارند قرمز می شوند.دويده ايم توی حياط خانه شان تا قايم باشک بازی کنيم .پيشانی ام را چسپانده ام به درخت سيب وسط باغچه ومی شمارم ...يک ... دو...سه....

آرزو دارم که...حرفش را خورد.اگه می شد با من ازدواج...

عکس دختری را نشانم می دهد.دختر نشسته روی پله های مرمری خانه ای و سرش را کج گرفته و موهای سياه صافش ليز خورده تا پايين،تا لای انگشتهايش که گذاشته روی زانوهايش .

خوشگله ...اسمش آرزوِ...

بخار از چای بلند می شود.دهنم بد مزه است.زبانم چسپيده به سقف دهانم.سرم درد گرفته.انگار چند تا زنبور دارند توی مخم را نيش می زنند.سرم با می کند...پوست پيشانی و صورتم کش می آيدو می ترکد...پخش می شود روی ميز،روی گلهای مريم توي گلدان، روی دستهايش که گذاشته روی ميز ،توی فنجان  چاي اش ،روی قندی که گذاشت دهانش ...

يکی از دندانهای جلويش شکسته بود .مامان گفته بود بچه ها که با هم باشند بيشتر درس می خوانند.درسهايمان را که نوشته بوديم،روسری پلنگی مامانش را پيچيده بود دورش و دور تا دور اتاق دويده بود،رفته بود توی طاقچه و خودش را انداخته بود روی پلنگی که داشت رد می شد. اما افتاد کف اتاق و از دهانش خون آمد ...يکی از دندانهای جلويش شکست...

باز داشت حرف مي زد...

انگشتانش را کرد لای موهای کوتاهش...

موهايش را که خيس می کرد بيشتر فر می شد،می خنديد وقتی بهش می گفتم سامان فرفری..

خط لب توی دستم است مدادقرمز را می خواست تا لب های عروس را قرمز کند،گفتم اينا کين؟! قهقهه زد توی اتاق و دندان نصفه اش معلوم شد.داماد موهای فرفری داشت وچمشهايش سياه سياه بود.

دارد حرف می زند...زنگ موبايلش بلند می شود..

تلفنی خبر دادند بياييد عروسی سامان وآرزو...دروغ می گفتند هميشه عادت داشت چاخان بگويد.يک بار هم مامانش زده بود روی دشتش و بهش شام نداده بود.

مامان می گويد پسر خوبيه .خانواده اش را می شناسم.يکبار با هم حرف بزنيد شايد ازش خوشت اومد...

خوشم اومده ازش،دختر خوبيه ،به قول ما پسرا با معرفته،همه جوری امتحانش کردم.اگه بابا و مامان راضی بشن باهاش عروسی می کنم.تو چی می گی؟

مامان اخم کرده.يه کم به خودت برس . جوون مردم با اين وضع تو ببينه قبضه روح می شه.در جعبه کرم پودر را باز می کنم و دور چشمهام و تمام صورتم را سفيد مي کنم.

عروس چه صورتش برق مي زند.چه مژهايي برايش گذاشته اند.چه قشنگ به سامان نگاه می کند،سامان هم همه حواسش به اوست.عروس که می خندد روی دندانهای جلويش رژ لب چسپيده.

نشسته اند روی مبلهای داخل پذيرايی .پسر با پدر و مادرش و لابد خواهرش. پسر چشمهای سبزی دار.دسته گل را مامان آورده آشپزخانه می گذارد توی گلدان بلوری.می گويد چای بريزم و ببرم.عطر گلهای مريم پيچيده توی آشپزخانه...

اتاقم بوی عطرش را گرفته.اسم ادکلنش  چيه؟عجيب غريب بود مثل خودش.ساعتی می نشت توی اتاقم پشت ميزم،حرف می زد، حرف می زد حرف مي زد و من گوش می دادم ونگاهش می کردم، به موهای سياه فرفری اش ، به چشمهای سياه سياهش،به ته ريشش که انگار صورتش را سياه قلم نقاشی کرده اند.حرفهايش که تمام می شد کنار پنجره می ايستاد و به کوچه نگاه می کرد.

گلها را  آورده ام توی اتاقم.نشسته ايم روبه روی هم . او حرف می زند و با چشمهای سبزش به من نگاه می کند.

منبع : http://parishadokht.blogfa.com/

یک بچه هشت ساله مریخی در کلاس روزنامه نگاری تخصصی

 

باور کنیدمن "جان نش"نیستم و فیلم ذهن زیبا را فقط سه بار نگاه کرده ام.این را گفتم که فکرهای بد در مورد من نکنید.آخه امروز ترم جدید شروع شد.الکی الکی سال آخری شدیم و...

امروز اولین جلسه روزنامه نگاری تخصصی هم بود.توی کلاس ۲۰۱ تشکیل شد.کلاسی که از همه کلاسهای دانشکده بیشتر دوستش دارم.مرا به یاد ترم اول می اندازدو خواب آلودگی بعد از ظهرها و حس جدید دانشجو بودن و درسهاو مباحث جدید و استادمان با لیوان گنده آبش....

به خاطر این ذهنیت ناخودآگاه خیلی خوشحال بودم.کلاس بهم انرژی داد.روی صندلی های زرد کلاس که نشستم با ورود هر کدام از همکلاسی های سابقم یعنی ورودیهای ارتباطات ۸۱ کلی ذوق می کردم و بیشتر از این خوشحال بودم که دوباره داریم دور هم جمع می شویم و یه حس خوبی بود.

توی این فکر و خیالات بودم که استاد ازم پرسید چه برداشتی از روزنامه نگاری تخصصی دارید؟

انگار یکی داشت تکانم می دادو مرا به خودم می آورد.

من هم از آرزوهای بربادرفته ام گفتم و داشتم مزاح میکردم . سر بحث می انداختم.استاد و بچه ها جدی گرفتند حالا بیا و درستش کن!

خلاصه هر کدام از بچه ها چیزهایی گفت من هم سعی می کردم روی حرفهایشان تمرکز کنم کاری که توی این ۴ سال نتوتنستم انجام بدهم.بعد دیدم کنارم یک دختر بچه نشسته با چشمهای سیاه درشتش نگاهم می کند و بهم لبخند می زند.بهش لبخند زدم.کلاه صورتی اش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بودو کوله پشتی زردش را محکم فشار می داد. می دونستم توی کیفش یک موجود مریخی دارد.یعنی دقیقتر بگویم یه بچه ۸ ساله مریخی توی کیفش بود.چون هر موقع با دستکش قرمزش کیفش را فشار می داد بچه مریخی یه چیزی می گفت و قاه قاه می خندید...

دختر بچه با موجود مریخی اش توی کلاس قدم زد از لابه لای صندلی ها رد شدروی تخته نقاشی کشید و با موبایل استاد بازی کرد و صدایش را در آورد.استاد به صدای موبایلش توجه نکرد چون می دانست یه بچه بازیگوش دارد با موبایلش بازی می کند.من هم جلوی خنده ام را گرفته بودم.بعد نفهمیدم اون دوتا کجا رفتند.یعنی همان دختر بچه با کوله پشتی زردش و موجود مریخی توی کوله پشتی اش که هی هی قاه قاه می خندید.  

منبع : http://parishadokht.blogfa.com/

سواد رسانه اي

 

یکی از مباحثی که آقای دکتر اسعدی در کلاس روزنامه نگاری تخصصی مطرح کردند ، بحث سواد رسانه ای بود .فکر می کنم خواندن مطلب مرتبط زیر برای همکلاسی ها ی محترم خالی از فایده نباشد: 

 

 

هشت مفهوم كليدي براي سواد رسانه اي

منبع : رو در رو  

 

جان پانگنت  John Pungente ، وزارت آموزش اونتاريو، تورنتو، كانادا:( نشريه اطلاع رساني خانه فرهنگ نيم رخ – هد هد- شماره 31 بهمن 1383)

 

1- تمام رسانه ها ساختارند : رسانه ها تنها انعكاس ساده اي از واقعيت بيروني نيستند ؛ بلكه آنها محتاطانه ساخت هاي هنري اي را ارائه مي دهند كه بازتاب تصميم هاي گوناگون است و از عوامل تعيين كننده بسياري حاصل مي شود. حال سواد رسانه اي در راستاي تلاش اين ساخت ها قدم بر مي دارد تا آنها را تجزيه كرده و نشان دهد كه چگونه ساخته شده اند.

 

2- رسانه ها واقعيت را مي سازند :‌ رسانه ها مسئول بخش اعظمي از مشاهدات و تجربياتي هستند كه ما از طريق آنها درك خود را نسبت به جهان و نحوه عملكرد آن سامان مي بخشيم . در واقع بخش اعظم نگرش ما به دنيا ، ريشه در پيام هاي رسانه اي دارد كه از پيش ساخته شده اند. اين رسانه ها به ميزان زيادي، درك واقعيت را در اختيار ما قرار مي دهند.

 

3- گفت و گوهاي مخاطبان، در رسانه ها مفهوم پيدا مي كند: رسانه ها فضايي براي ما فراهم مي آورند تا تصوير خود را از واقعيت شكل دهيم و همگي بر سر معناي آن با توجه به قابليت هاي شخصي «بحث و گفت وگو» كنيم ،‌مانند : خواست ها و نيازهاي شخصي، رضايت ها و مشكلات روز، گرايش هاي نژادي و جنسي، پيشينه خانوادگي و فرهنگي و غيره.

 

4- رسانه ها مفاهيم تجاري دارند: سواد رسانه اي با هدف ارتقاي آگاهي در خصوص چگونگي نفوذ رسانه ها از طريق تفكرات تجاري و چگونگي تاثيرگذاري اين تفكرات بر محتوا، فناوري و پخش، عمل مي كند. اغلب توليدات رسانه اي تجاري است و مي بايست سود دهي نيز داشته باشد. حال پرداختن به پرسش هايي در حوزه مالكيت و نظارت رسانه اي نيز، اهميت بيساري دارد ، چون شمار كمي از اشخاص هستند كه بر آنچه ما از طريق رسانه ها مي بينيم، مي خوانيم و مي شنويم نظارت مي كنند.

 

5- رسانه ها حاوي پيام هاي ايدئولوژيكي و ارزشي اند: بخش اعظمي از توليدات رسانه اي تبليغات است ؛‌به عبارتي، آنها از اين طريق ارزش ها و راه هاي زندگي را بيان مي كنند. اگر بخواهيم صراحتا بيان كنيم و يا در لفافه بگوييم، روند كلي رسان ها نشانگر پيام هاي ايدئولوژيكي اي است كه آنها در بر دارند. به طور مثال مي توانيم به مقولاتي نظير طبيعت زندگي خوب، محسنات مصرف گرايي، نقش زنان، پذيرش قدرت ، و مقوله بي چون و چراي ميهن پرستي اشاره كرد.

 

6- رسانه ها حاوي مفاهيم اجتماعي و سياسي اند: رسانه ها تاثير چشمگيري بر سياست و شكل دهي تغييرات اجتماعي دارند. تلويزيون مي تواند نفوذ گشترده اي در انتخابات يك رهبر ملي بر مبناي تصوير داشته باشد. همچنين رسان ها مي توانند ما را در مقولاتي چون حقوق شهروندي، قحطي در آفريقا ، و شيوع ايدز، شريك سازند. آنها به ما حسي نزديك به مباحث ملي و دغدغه هاي جهاني مي دهند؛ از اين رو ما به شهروندان «دهكده جهاني مك لوهان» بدل مي شويم.

 

7- شكل و محتوا در رسانه ها رابطه نزديكي با هم دارند :‌ همان طوري كه مارشال مك لوهان مي گويد: « هر رسانه ، دستور زبان خاص به خود را دارد و واقعيت را به روش خاص خودش نظم و ترتيب مي دهد. رسانه هاي گوناگون ، رويداد يكساني را گزارش مي دهند، اما تصورات و پيام هاي گوناگوني را خلق مي نمايند.»

 

8- هر رسانه شكل زيبا شناختي منحصر به فردي دارد: همان گونه كه ما به ضرباهنگ خوشايند يك قطعه شعر يا نثر توجه مي كنيم. بايد توانايي لذت بردن از شكل و تاثيرات خوشايند رسانه هاي گوناگون را نيز داشته باشيم.

 

 

شش دليل براي آموزش سواد رسانه اي

منبع : رو در رو 

 

دن بليك (Dan Blake) عضو انجمن كانادايي آموزش رسانه اي ، اين چارچوب نوين را به عنوان شش دليل براي آموزش در حوزه نقش رسانه ها در جامعه ارايه داده است :

1.ما در دنياي رسانه اي زندگي مي كنيم.

 

2. سواد رسانه اي بر تفكر منتقدانه تاكيد دارد.

 

3. داشتن سواد رسانه اي بخشي از بدل شدن به يك شهروند تحصيل كرده است.

 

4. سواد رسانه اي موجب حضور فعال در دنياي رسانه اي مي شود.

 

5. آموزش رسانه اي به ما كمك مي كند تا فناوري هاي ارتباطي را دريابيم.

 

6. سواد رسانه اي تلفيق بسياري از مقولات رسانه اي است
 
منبع : http://aas.blogfa.com/

آيا هر روز را همچون يک قصه پريان تجربه می کنيد؟

 

گفت من هر روز صبح با يک صدای بنگ بيدار  می شوم.طوری که حس می کنم واقعيت زنده بودن در من تزريق می شود.من شخصيتی در يک قصه پريان و سرشار از زندگی  هستم .زيرا مگر ما که هستيم ؟هانس توماس؟می تونی به من بگويی؟ما از تجمع ذرات کوچک غبار ستارگان پديد آمده ايم. واين چيست؟اين جهان از چه جهنمی آمده؟

 

از کتاب راز فال ورق نوشته یوستین گوردر ترجمه عباس مخبر

 

منبع : http://parishadokht.blogfa.com/

فرشتگان در آغوش فرشتگان

 
تمام خستگی ام را روی صندلی خالی اتوبوس گذاشتم و کنارش نشستم.میخواستم

 چشمانم را ببندم که صدایی به نرمی گلهای قالی گفت:"وای...جامو

گرفتند."چشمان نیمه بازم را از هم وا کردم .فرشته ای کوچولو با لباسی سفید و یک

 تاج نگینی روبرویم ایستاده بود و به چشمانم نگاه می کرد.گفتم:"من جای شما رو

گرفتم؟" سرش را به پایین هل داد .یعنی:"آره"

خستگی ام را بغل کردم و به میله ی اتوبوس چسبیدم.

به فرشته کوچولو نگاه کردم .خیابان ها را در چشمان سیاه ودرشت او میشد دید.

کمی گذشت...آدم های دور و برم مدام عوض می شدند. چشم های فرشته کوچولو

داشت بسته می شد.سرش هم سر خورد روی شانه ی بغلی.

صندلی خالی شد .روبروی فرشته کوچولو نشستم و سیر نگاهش کردم.مادرش

بالی سرش آمد.صدایش کرد .بغلش کرد و برد تا در آغوش او راحت تر بخوابد.

نگاهم را دور اتوبوس چرخاندم .فرشته کوچولوی دیگری در آغوش فرشته ای بزرگ آرام

 خوابیده بود.

منبع : http://mahegardoon.blogfa.com/

گفتار : ارزيابى اصول اخلاقى

 
احمدرضا همتى مقدم
188724.jpg
در استدلالات اخلاقى معمولاً دو ويژگى بسيار چشم گير است: ۱ _ مفاهيم اخلاقى و ۲ _ اصول اخلاقى. در ارزيابى هر استدلال اخلاقى، بايد در نظر داشته باشيم كه استفاده از اين دو ويژگى چه نتايجى را به همراه خواهد داشت. مخصوصاً در مورد نتايجى كه از يك اصل اخلاقى خاص به دست مى آيد. وقتى با يك اصل اخلاقى روبه رو مى شويم مانند «دروغ گفتن بد است» بايد تمام مواردى را كه اين اصل براى آنها كاربرد دارد، در نظر بگيريم. افراد غالباً موضع اخلاقى شان را با اتكا به يك اصل كلى اخلاقى (چه به صورت صريح و چه به صورت ضمنى) توجيه مى  كنند. اگر بتوانيم مواردى را مشخص كنيم كه اين اصل براى آنها به كار مى رود، اما كاربرد آن در آن موارد نادرست است، آنگاه مى توان اين اصل اخلاقى را مورد ارزيابى قرار داد، آن را رد كرد يا حك و اصلاح كرد. به اصل «دروغ گفتن بد است» توجه كنيد، اين اصل در همه شرايط ممكن است نادرست نباشد، مثلاً وقتى كه جان كسى در خطر باشد. به اصولى مانند «كشتن نادرست است» و «ورزش هاى خطرناك بايد ممنوع شود» توجه كنيد. آيا مى توانيد شرايطى را مشخص كنيد كه در آن شرايط اين اصول را نتوان به كار برد؟
البته بعضى اوقات به جاى آنكه بخواهيم اصول اخلاقى را تغيير دهيم، ممكن است به اين نتيجه برسيم كه بايد  آنها را كنار گذاشت؛ يا به علت اينكه همه شرايطى كه آن اصل كاربرد دارد، به لحاظ اخلاقى مشكوك و محل تامل است يا به دليل آنكه نتوان مشخص كرد كه چه مواردى تحت اين اصل قرار مى  گيرد. به اين مثال دقت كنيد: «آلن ويليامز پروفسور اقتصاد در دانشگاه يورك در آخرين شماره مجله اخلاق پزشكى گزارش داده اكثر افرادى كه از آنها درباره چگونگى خدمات پزشكى ملى ميان بيمارانى كه بيمه نيستند سئوال شد، معتقد بودند كه اولويت اين خدمات با كسانى است كه مراقب سلامتى خودشان هستند، بنابراين كسانى كه مراقب سلامتى خودشان هستند نسبت به كسانى كه به اين امر توجه ندارند، بايد در اولويت گرفتن خدمات پزشكى باشند.» اولين سئوالى كه در هنگام ارزيابى اين استدلال بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه چه كسانى تحت اصل ارائه شده در استدلال (اولويت خدمات پزشكى با كسانى كه مراقب سلامتى شان هستند) قرار مى گيرند. به عبارت ديگر چه كسانى از سلامتى شان مراقبت نمى كنند؟ آيا مى توان گفت هركسى عملى انجام دهد كه موجب ناخوشى و بيمارى در او شود مانند سيگار كشيدن، مصرف زياد الكل يا داشتن رژيم غذايى نامناسب، جزء اين دسته افراد است؟ قطعاً نه، چون مثلاً كسى كه رژيم غذايى نامناسب دارد ممكن است آگاه نباشد كه اين رژيم غذايى نامناسب موجب بيمارى در او مى شود. در اين صورت چگونه مى توان گفت كه اين افراد از سلامتى خودشان مراقبت نمى كنند در حالى كه نمى دانند كه شيوه زندگى آنها براى سلامتى شان مضر است؟ البته مشكل عملى شديدترى نيز وجود دارد يعنى افتراق ميان كسانى كه مى دانند رژيم غذايى شان براى سلامتى شان مضر است و كسانى كه چنين چيزى را نمى دانند، در واقع غيرممكن است.
همين مسئله درباره افراد سيگارى نيز وجود دارد. ممكن است برخى افراد سيگارى از ضررهاى سيگار اطلاع داشته باشند و بخواهند آن را ترك كنند، اما نتوانند يا چندبار ترك كرده اند و دوباره شروع به سيگار كشيدن كرده باشند؛ آيا بايد گفت اين افراد از كسانى هستند كه مراقب سلامتى شان نيستند؟ قطعاً پاسخ به اين سئوال مشكل است، شما چه فكر مى كنيد؟ فرض كنيد حتى بتوانيم قضاوت هاى صريحى در اين موارد داشته باشيم آيا به نظر شما افرادى كه از سلامتى شان مراقبت نمى كنند بايد اولويت كمترى در ارائه خدمات پزشكى داشته باشند؟ آيا اين عمل اخلاقى است؟ به نظر مى رسد نتايج اين اصل، ما را بدان سمت رهنمون مى كند كه بگوييم اين اصل غيرقابل قبول است؛ نه فقط بدين دليل كه يك اصل غيرعملى است بلكه بدين دليل كه پيامدهاى غيراخلاقى دربردارد. چون چنين اصلى به ما مى گويد: مثلاً اگر موتورسوارى كه كلاه ايمنى نداشته و دچار آسيب مغزى شده بايد از اولويت كمترى در خدمات پزشكى برخوردار باشد؛ پذيرفتن چنين چيزى قطعاً غيراخلاقى است.
بنابراين در هنگام ارزيابى يك استدلال اخلاقى بايد اصول اخلاقى اى را نيز كه استدلال به آن متكى است، مورد بررسى قرار دهيم. همچنين وقتى در يك استدلال اخلاقى از واژگان يا عبارات مبهمى استفاده مى شود بايد ابتدا سعى كنيم معانى آنها را به طور دقيق معين كنيم چون برخى از نويسندگان عمداً از عبارات مبهمى استفاده مى كنند تا خواننده نتيجه را كه به خوبى توسط دلايل حمايت نمى شود، بپذيرد. بنابراين فهم دقيق مفاهيم اخلاقى استفاده شده در يك استدلال اخلاقى براى ارزيابى آن استدلال مهم است.
 

يك امريكايي آرام گزارش نويسي درس مي دهد

 نويسنده: سيما غفوري(شنبه 19/1/1385)

يکي از ۱۰۰ کتاب ارتباطي که قرار است معرفي کنم کتاب آمريکايي آرام نوشته گراهام گرين است!


 


بله ...تعجب نکنيد اين يک رمان است يک رمان حنگي.دربار خبرنگار انگليسي  است که در حنگ ويتنام به آنجا مي رود و خبر و گزارش تهيه مي کند.


 


نويسنده در اين کتاب  از تشبيهات فوق العاده اي استفاده مي کند که براي گزارش نويسي مفيد است.


 


آمريکايي آرام را گراهام گرين وقتي نوشت که به عنوان خبرنگار هفته نامه نيو پابليک به هندوچين سفر کرده بود.خود گراهام گرين هم خبرنگار است.آمريکايي آرام در مورد دخالتهاي دولتهاي غرب مخصوصا آمريکا در هندوچين و ويتنام است.اين کتاب در مورد تنهاييي آدمها روياهايشان نحوه زندگي  و فکرشان هم هست.


 


لطفا اين کتاب ۲۶۰ صفحه اي را با ترجمه عزت ا... فولادوند بخوانيد.


 


قسمتي از کتاب...


 


بيست متر پشت ساختمانها در گودالي يک زن و يک پسر گوچک اقتاده بودند.کاملا پيدا بود که هيچ يک زنده نيستند.بر پيشاني زن لخته اي خون ديده مي شد.پسرک گفتي به خواب رفته بود.در حدود شش ساله به نظر مي رسيد.به خالت جنين در رخم زانو هاي استخواني و لاغرش را روي سينه جمع کرده بود.ستوان سري تکان دادو گفت :" بدشانسي آوردند."بعد خم شد و جنازه کودک را به پشت برگردانيد.مدالي منقوش به شمايلي مذهبي بر گردن داشت.به خودم گفتم از اين اسباب بازيها هم کاري  ساخته نيست.اما زير تنه کودک چيز ديگري هم بود.قرص ناني گاز زده.فکر کردم از جنک متنفرم.


 

دايي جان ناپلئون،دون كيشوت و مش قاسم

نويسنده: سيما غفوري(سه‏شنبه 29/1/1385)

«من يک روز گرم تابستان،دقيقا يک سيزده مرداد،حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم.تلخيها و زهر هجري که چشيدم بارها مرا به اين فکر انداخت که اگر يک دوازدهم يا يک چهاردهم مرداد بود شايد اينطور نمي شد.»


اين سه جمله آغاز رماني است به اسم "دايي جان ناپلئون". اين رمان 500 صفحه اي يک شاهکار بي نظير است.چرا مي گويم شاهکار، چون تمام اين 500 صفحه را ايرج پزشکزاد درباره يک" صداي مشکوک " که معلوم نيست منبع انساني بوده يا ناشي از کشيدن پايه صندلي روي زمين نوشته!


از آنجا که شروع يک نوشته مثلا يک گزارش ،يک مصاحبه ،داستان،يادداشت و...بايد انقدر قوي باشد که به قول معروف يقه خواننده را بگيرد و پرتش کند توي نوشته،اين رمان را  هميشه  در کلاسهاي داستان نويسي و...مثال مي زنند.


علاوه بر شروع جذاب اين رمان،صحنه پردازي ها،توصيف اشخاص و مکانها آنقدر دقيق هست که قبل از انقلاب از روي اين فيلم سريالي ساخته شد که آن سريال هم به نوبه خودش در ميان سريالهاي وطني مثال زدني شد.اگر اشتباه نکنم اين  فيلم را ناصر تقوايي با بازي کلي از بازيگرهاي معروف ساخته. ضمنا سعيد لنکراني هم اولين فيلمش همين بوده.


برگرديم به رمان خودمان.


علاوه بر اينها اسامي شخصيت ها هم خيلي جذاب است،مثل مش قاسم،قمر ،آسپيران غياث آبادي،شاپور معروف به پوري،اصغر ديزل و همين دايي جان ناپلئون و...


در ادبيات داستان نويسي ما مشکل بزرگي که هست مشکل ديالوگ نويسي است ! اما در  اين رمان ايرج پزشکزاد از پس ديالوگها به خوبي برآمده . عالي نوشته.


ايي رمان جذاب را بخوانيد و لحظه هايي بخنديد از ته دل.


صفي عليشاه اين رمان را منتشر کرده.چاپ اولش مال سال 1351 است و چاپ يازدهم سال 1383 است.


قهرمان داستان دايي جان ناپلئون است که مثل دون کيشوت خيالپرداز است.


                                           


 

منبع : http://kaghazebikhat.parsiblog.com/